دسته: یادداشت روز

  • روح احمدی‌نژاد در کپیِ ناشیانۀ «آژانس شیشه‌ای»!

    تمام حرف فیلم «دیدن این فیلم جرم است» این است که کشور، دیگر انقلابی نیست و همه عافیت طلب شده اند. اما زور قهرمان فیلم فقط به گروگان دو تابعیتی می‌رسد نه حامیان او…

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- این جملۀ کارل مارکس را بارها خوانده یا شنیده‌ایم که «تاریخ، دوبار تکرار می شود. بار اول به صورت تراژدی، بار دوم به صورت کمدی».
    برخی البته گوینده را نه مارکس که دیگری دانسته‌اند ولی باز سخنی قابل تأمل است.
    می‌خواهم دربارۀ فیلم «دیدن این فیلم جرم است» به کارگردانی «رضا زهتابچیان» بنویسم. یک «کپی نابرابر با اصل» از فیلم مشهور و بارها دیده و تحسین شده «آژانس شیشه‌ای».
    توضیح یا توجیه کارگردان یا تهیه‌کننده این است که اولا دربارۀ فیلم «آژانس شیشه ای» هم می‌گفتند از فیلم دیگری (بعد از ظهر سگی) کپی‌برداری شده است ثانیا مضامین محدود است و ممکن است در آینده هم بگویند از روی این فیلم کپی برداری کرده‌اند.
    گروگان گیری با ادعای کار ارزشی و نقض قوانین کشور بر اساس برداشت شخصی اما یادآور فیلم «آژانس شیشه‌ای» است و حتی فیلم «لاتاری» هم در بخش هایی «تقلیدی» ارزیابی شد چه رسد به فیلم «دیدن این فیلم….».

    کارگردان اصرار دارد فیلمی را که با بودجه حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ساخته شده یک فیلم «اعتراضی» معرفی کند اما به قول دکتر شریعتی «برای این که بدانی هر که چگونه فکر می کند ببین از کجا می خورد».
    اگر اجازه می دادند «آشغال های دوست داشتنی» محسن امیر یوسفی پخش شود و همین حوزه هنری مانع اکران برخی فیلم ها در سینماهای خود نمی شد و برای دیگران هم این امکان فراهم بود که فیلم های سیاسی و اعتراضی بسازند آنگاه می توانستیم باور کنیم این فیلم واقعا سیاسی و اعتراضی است اما دست کم به نویسندۀ این سطور این احساس دست داد که انگار می‌خواهند «اعتراض» را هم مصادره کنند.
    در «آژانس شیشه‌ای» رفتار حاج کاظم را با توجه به سابقه و توقعاتش می توان توجیه کرد و باور او به صرف سلاح نیست. در اینجا اما «امیر» که مثلا قهرمان داستان است به صرف این که سلاح در دست دارد می خواهد قانون مورد نظر خودش را اعمال کند و بدون سلاح هیچ است! سن و سالی هم ندارد که بگوییم سی تا چهل سال قبل فرمانده جنگ بوده و ناچار پای عموی او را به میان می‌کشند.
    کارگردان می داند تماشاگر به خاطر بازداشت فردی به صرف مستی هم‌ذات‌پنداری نمی‌کند بنابراین آزار و اذیت یک زن باردار را دست‌مایه می‌کند و بعد در می‌یابیم که مرد مست دو‌تابعیتی هم هست.
    با این حال مشخص نمی‌شود که اگر پای همسر خودش هم در میان نبود همین کارها را برای شهروندان دیگر هم انجام می داد یا نه؟
    تمام ذوق کارگردان و تهیه کننده در این است که در صحنه‌هایی که غیرت ایرانی به نمایش گذاشته می‌شود تماشاگران در سالن کف می‌زنند. مثلا وقتی می‌گوید در عربستان سعودی به دو نوجوان ایرانی تعرض شد. یا کارگردان اصرار دارد بگوید قالپپاق دزد را می گیرند  و دزدان بزرگ آزادند. اما آن فرد را مگر به اتهام دزدی گرفته ؟ با این حال همین جملات تلگرامی هم دل عده ای را خنک می کند و آقای زهتابچیان هم امیدوار است تماشاگر را با خود همراه سازد. احساساتی هم ابراز می شود اما به تعبیر عارف قزوینی «احساسات جماعت به پُفی برانگیخته و به تُفی خاموش می‌شود!»
    فیلم می‌خواهد دیگران را بی غیرت معرفی کند و انگار همه بی غیرت شده‌اند و فقط قهرمان فیلم که کاریکاتور حاج کاظم آژانس شیشه‌ای است غیرت دارد.
    در تمام طول فیلم این پرسش در ذهن انسان چرخ می‌زند که اگر سیستم این قدر فاسد شده که نمی‌توانی به خاطر تعرض یا آزار زن خودت و از دست رفتن جنین فرزندت، به جایی شکایت کنی و انگار کاپیتولاسیون بازگشته و چون طرف، دو تابعیتی است سفارت بریتانیا پی‌گیر ماجراست چرا این جوان زندگی خود را در خدمت همین سیستم قرار داده است و از چی دفاع می کند؟ سلاح در دفاع برداشته یا شورش؟
    این تضاد و تناقض را فیلم به هیچ رو نمی‌تواند پاسخ دهد جز این که بگوید همه در فساد دست و پا می‌زنند الا یک نهاد خاص.
    مقامات امنیتی در رده های مختلف، فرزند یک روحانی مورد احترام و نیروهای انتظامی و دیگران همه بسیج شده‌اند تا متهم را از دست انقلابیون برهانند!
    با این وصف می‌توان پرسید چرا منتها آرزوی امیر این است که یک سیلی بزنند و عموجان در نهایت دست او را می شکند یا بلایی دیگر سر او می آورد؟
    تمام مشکل امیر و دوستان با آدم بَدۀ فیلم است اما اگر او را درپایگاه قطعه قطعه کنند آیا آن عدالت که آرزو می کنند حاکم می شود؟!
    این فیلم البته از یک نظر موفق است و آن همانا دمیدن روح محمود احمدی‌نژاد و «تفکر بهاری» است و یادآور آتش زدن حکم دادگاه درباره اسفندیار رحیم مشایی در مقابل سفارت انگلستان در تهران.
    آژانس شیشه ای را با بازی درخشان پرویز پرستویی به یاد می‌آوریم و می‌شناسیم و در واقع در ذهن ما ثبت شده اما فیلم «دیدن این فیلم …» بازی‌های خوبی هم ندارد. تا جایی که شاید محمود پاک‌نیت بدترین بازی عمر خود را در آن به نمایش گذاشته باشد و حسین پاکدل هم انگار بازی نمی کند و وسط فیلم ظاهر شده است. صحنه نیروهای امنیتی و ویژه و تجهیز آنان به مدرن ترین وسایل البته قابل توجه است و خوف‌انگیز.
    با این همه تمام حرف فیلم این است که کشور، دیگر انقلابی نیست و همه عافیت‌طلب شده اند. اصلا بی غیرت شده اند و به خاطر همین نهادهای انقلابی و امنیتی روی هم سلاح می‌کشند.
    اگر چنین است امیر خان چرا سراغ اصل‌کاری‌ها نمی‌رود؟ چرا تمامِ گیِرِ او به گروگان بی دفاع است نه حامیان و سفارش کنندگان؟ او که بلد است اسلحه بکشد، او که دوست دارد سیلی بزند. خوب اگر خیلی دلاور است به حامیان آن متهم بزند! این که تمام غیظ خود را متوجه فردی کند که در گروگان اوست چه شجاعت ویژه ای می‌طلبد؟
    حرف دل او اما شاید از زبان دیگری بیان شود که وقتی می پرسند «در زمین کی هستی»، جواب می‌دهد «زمین، مال آنهاست. ما سیم‌خاردار دور زمین هستیم».
    براین اساس می‌توان پرسید مگر قهرمان داستان نمی‌بیند همه بی غیرت شده‌اند و در سطوح مختلف برای آزادی متهم سفارش می‌کنند؟ چرا همه زور و خشم خود را متوجه آدمی بی سلاح می کند و عرضه و زورش را به صاحبان قدرت که بعضا با چهره های مخوف تصویر شده اند نشان نمی‌دهد؟
    بگذارید تکرار کنم. با لحن اعتراضی فیلم مشکل ندارم. با مصادره فیلم های اعتراضی مشکل دارم و این که به دیگران اجازه ندهیم و خودمان ادای معترضان را درآوریم.
    اگر همه این مجال را داشته باشند آقای زهتابچیان را بیشتر می توان باور کرد و آن پرسش را تکرار می کنم که چرا امیر به این نتیجه نمی رسد که به جای آزار گروگان سراغ حامیان برود و اصرار دارد هم در خدمت باشد و هم شورش کند؟
    مهم ترین تفاوت حاج کاظم آژانس شیشه ای با امیر این فیلم این است که هویت حاج کاظم به سلاح او نبود. بدون سلاح هم مقبول بود اما این فرمانده بدون سلاح عملا قادر به ایفای نقشی نیست. شاید به خاطر همین سلاح را زمین نمی گذارد و حفظ امنیت را به انواع و اقسام نهادهای دیگر نمی سپارد.
    با این همه فیلم در یک موضوع موفق است و آن هم تصویر انواع نهادها و دستگاه ها که به موازات هم فعالیت می کنند و وارد یک ماجرا می شوند.

  • مهراب قاسم‌خانی خطاب به روزنامه کیهان:‌ پیرزن فحش نیست

    مهراب قاسم‌خانی در پاسخ به ادبیات روزنامه کیهان در توصیف فاطمه معتمدآریا تاکید کرد که واژه پیرزن فحش نیست.

    دیروز چهارشنبه ۱۰ بهمن روزنامه کیهان در واکنش به سخنان فاطمه معتمدآریا در افتتاحیه جشنواره فیلم فجر نوشته بود:‌ «انتظار آن بود حالا که  پیرزنی سرد و گرم چشیده هستید، از گذران عمرتان عبرت گرفته و از حداقل بینش و دانش برخوردار باشید. نمکدان نشکنید، منشا نشر دروغ نشوید و عاقلانه زندگی کنید.»
    ادبیات روزنامه کیهان در این مطلب با واکنش مهراب قاسم‌خانی روبه‌رو شد که در اینستاگرام نوشت:‌ «در پاسخ به انتقادات خانم معتمدآریا در مراسم افتتاحیه جشنواره فجر، روزنامه کیهان مطلبی نوشته که چندین بار توی متنش در وصف ایشون از واژه “پیرزن” استفاده کرده. کاری به این ندارم که با هر استانداردی خانم معتمد آریا پیرزن محسوب نمیشن و در نهایت یه خانم میانسال به حساب میان، ولی نکته اصلی که میخوام در موردش حرف بزنم، شکل استفاده از واژه “پیرزن” توسط این روزنامه وزینه که به قصد تحقیر و تمسخر خانم معتمد آریا ازش استفاده شده. یعنی این عزیزان از “پیرزن” به جای فحش استفاده کردن.
    این فرهنگ دقیقاً همون فرهنگیه که برای تحقیر یه مرد میگه: “مثل زنا هستی” یا برای تمسخر طرف مقابل از واژه های “دهاتی” و “شهرستانی” استفاده میکنه. این ادبیات نشون دهنده میزان تحجر فکری تحریریه کیهان و فاصله اش از تفکر و تعقل و خرده. فرهنگ و ادبیاتی چندش آور با رویکرد جنسیتی و نژادپرستانه که سالهاست منسوخ شده.
    فقط متوجه دلیل عصبانیت کیهان از صحبت‌های خانم معتمدآریا نشدم. این که ایشون نصف سال‌های فعالیتشون رو با انواع ممنوعیت و محرومیت گذروندن و همفکران شما همیشه از ایشون متنفر بودن رو دروغ گفتن؟ الان دارید منت میذارید که اجازه دادید بدون لابی و حمایت و فقط با استفاده از توانایی‌های خودشون کار کنن و بدرخشن؟ بابا دستتون درد نکنه که این همه بزرگوارید.
    البته درکتون میکنم. سخته که صاحب تمام قدرت و ثروت باشی و تصمیم گیری‌های فرهنگی و سیاسی در اختیارت باشه و تریبون و رسانه ملی دستت باشه، اون وقت مردم یکی رو دوست داشته باشن که چشم نداری ببینیش… منم بودم عصبانی میشدم… به هر حال “پیرزن” فحش نیست.»

  • فحش دادیم تا باخت را جبران کنیم

    به نظر می‌‍رسد ایرانی‌ها فکر می‌کنند اگر در این صفحات ابراز وجود نکنند یک شانس بزرگ را در زندگی خود از دست داده‌‍اند. با چرخی در شبکه‌های اجتماعی آدم های معروف‌ می‌توانید ردپای ایرانی‌را ببیند. هیچکدام از ستاره‌های داخلی و خارجی از شر فحش‌های آبدار ایرانی در امان نیستند.

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- «ستاره ژاپنی از دست ایرانی‌ها اینستاگرامش را بست» قابل پیش بینی‌ترین اتفاق بعد از بازی ایران و ژاپن همین بود. اصلا چه معنی دارد که «یویا اوساکو» دو گل به ما بزند، بد هم بزند بعد در هتل راحت بخوابد و به فینال فکر کند. زهی تصور باطل زهی خیال محال.
    خیلی‌ها تازه صفحه را اشتباهی رفتند و به  «سوگورو اوساکا» دونده ژاپنی فحش دادند.
    بالاخره باید مقصر باخت ایران به ژاپن پیدا شود و چه مقصری بهتر از ستاره ژاپنی‌ها. اگر آنها نبودند ما الان فینالیست بودیم. همه آنهایی که فحش دادند علت طلاق را ازدواج می‌دانند و علت باخت ایران را ژاپن.
    ما با هزار و آرزو به جام ملت‌ها رفته بودیم. قرار بود طلسم ۴۳ ساله را بشکنیم. آنوقت یک چشم بادامی می‌آید تمام کاخ‌های ساخته شده ما را ویران می‌کند، آنهم درست زمانی که ما داریم به داور اعتراض می‌کنیم.
    حالا که بازیکنان تیم ملی در زمین چمن نتوانستند جواب ژاپنی‌ها را بدهند ما در فضای مجازی حسابی از خجالت آنها در می‌آییم. آنقدر فحش می‌دهیم تا طرف صفحه خود را ببندد. بستن صفحه یعنی ما موفق بوده‌ایم!
    این روش در مورد تمام کسانی که ما ایرانی‌ها به آنها فحش داده‌ایم جواب داده است. به قول صادق هدایت:« زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد.»
    همین آدم‌هایی که برای جبران باخت ایران به بازیکن ژاپن فحش می‌دهند، به سراغ صفحه سردار آزمون و احسان حاج صفی می‌روند و نظر می‌گذارند که شما آبروی ایران و ایرانی را بردید. چرا جنبه باخت ندارید؟
    به نظر می‌‍رسد ایرانی‌ها فکر می‌کنند اگر در این صفحات ابراز وجود نکنند یک شانس بزرگ را در زندگی خود از دست داده‌‍اند. با چرخی در شبکه‌های اجتماعی آدم های معروف‌ می‌توانید ردپای ایرانی‌را ببیند. هیچکدام از ستاره‌های داخلی و خارجی از شر فحش‌های آبدار ایرانی در امان نیستند.
    برخی از ما فکر می‌کنیم آنها پیام‌ها را نمی‌خوانند. بسیاری از این ستاره‌ها تلاش می‌کنند بفهمند این افراد با خط ناشناخته خود چه چیزهایی برای‌‎شان نوشته اند. دوستان ایرانی و ترجمه گوگل به این افراد می‌گوید که ایرانی‌ها به آنها فحش داده‌اند. فحش‌هایی که در هر فرهنگی ناپسند است.
    واقعیت این است که ما دوست نداریم موفقیت دیگران را ببینم. رسیدن افراد مختلف به قله و ماندن ما در کوه پایه، حسابی آزارمان می‌دهد. رشد آنها انگار چاقویی است که در قلب‌مان نشسته است.
    این درد مشترک بسیاری از ما در دنیای واقعی است اما در فضای مجازی آن را بروز می‌دهیم. بسیاری از ما  در دنیای واقعی از خود چهره موجهی نشان می‌دهیم  اما وقتی پای‌مان به شبکه‌های اجتماعی می‌رسد، چون آن فضا را غیر واقعی می‌دانیم چهره واقعی خود را نشان و شروع به فحاشی می‌کنیم.
    جامعه واقعی ایران را در فضای مجازی باید جستجو کرد. فضایی که این روزها از آن صداهای خوبی به گوش نمی‌رسد و نشان می‌دهد جامعه ایران دچار چه بیماری‌های اجتماعی مهلکی است.
    مردم دنیا بر اساس همین فحش‌ها ایران و ایرانی را قضاوت می‌کنند. در این وضعیت، آنها احتمالا مردم ایران را مردمی بی‌ادب می‌نامند که بدون هیچ دلیلی به طرف مقابل فحش می‌دهند.
  • یک عکس، عقل و احساسمان را رو کرد

    یک عکس گویای خیلی از مسائل است. می‌تواند بگوید ما نباید به احساس مان به اندازه عقلمان توجه کنیم. می‌تواند بگوید که چرا همیشه حسرت می‌خوریم و پیشرفت برایمان گام‌های کوچک است.
    می‌گفتند با فوتبال می‌شود مردم را شاد و آنها را از فشار زندگی خارج کرد اما این را نگفتند که در فوتبال، ما همانیم که در زندگی هستیم.
    ایران در نیمه نهایی به مصاف ژاپن رفت و سرمربی گفته بود که با قلبتان بدوید و با عقلتان بازی کنید اما به ناگاه همه چیز عوض شود و در آن بازی عقلمان را رها کردیم و با احساساتمان به سوی داور حمله کردیم و ژاپنی‌های سخت کوش و پرتلاش و به قول ما فاقد احساس و کامپیوتری رفتند و دروازه را باز کردند.
    مسئله‌ای که در زندگی ما ایرانی‌ها به وفور یافت می‌شود اصل‌ها را رها می‌کنیم و دنبال احساس و هیجان هستیم.
    می‌گویند قرار است برنج گران شود و آن وقت صف می‌کشیم تا آذوقه زندگی‌امان را تأمین کنیم و هیچ کس نمی‌آید بگوید که چه کنیم تا گران نشود و می‌خریم تا کمیاب و گرانتر شود.
    روی هیجانات و احساسات دار و ندار زندگی‌امان را می‌فروشیم تا در صف «ایران خودرو» و «سایپا» خودرو ایرانی بخریم و دو برابربفروشیم. فکری که در عمل به بار نمی‌نشیند و زرنگ‌تر از ما خودروسازانی هستند که قیمت قطعی را در زمان تحویل اعلام می‌کنند.
    هیجان و احساسات مربوط به مردم ایران نیست و دولتمردان هم چیزی کمتر از مردم ندارند.
    مسئله دیگر بحث قرار دادن فردی به عنوان سیبل است. عادت کرده‌ایم که فردی را در باخت‌ها مقصر بدانیم و خود را بری کنیم از آنچه که رخ داده است.
    شاید چند دقیقه قبل از بازی ژاپن همه می‌گفتیم که کی‌روش بهترین است و باید قراردادش تمدید شود اما پس از بازی چه شد؟! از جواد خیابانی مجری گرفته تا تمام کارشناسان و سیاست‌مداران و ورزشی‌ها عامل را کی‌روش دانستند و ولاغیر و چشم‌ها به روی موفقیت‌های گذشته بسته شد.
    نمونه بارز سیاسی آن در این روزها ظریف است کسی که برجام را به سرانجام رساند و همه رقص کنان و پای کوبان به خیابان ریختند و او را سردار ملی خواندند! اما برخی اتفاقات داخلی و حضور یک رئیس جمهور نامتعادل در آمریکا و پاره کردن برجام توسط او سبب شد تا ظریف را میرزا ابوالحسن خان شیرازی و الله‌یار خان آصف‌الدوله بخوانند و برجام را عهدنامه «ترکمانچای»!
    باید در روزگاری که همه چیز با صفر و یک برنامه‌ریزی می‌شود عقل‌ها را فعال کنیم و با دل‌ها، احساسات را فعال و پویا نگه داشت اما نباید جای آن را عوض کرد.

  • از شلوار جینِ استخدام تا سرود ملی بازیکنان؛ لطفا بی‌خیال شویم

    بازیکنان تیم ملی اگر فوتبال بازی کردن بلد نباشند باید آنها را مواخذه کرد نه اینکه چون سرود ملی را اشتباه خواندند آنها را به صلابه بکشیم.

    اشتباه خواندن سرود ملی توسط یکی، دو تا از بازیکنان تیم ملی حسابی سروصدا به پا کرده است و حتی برخی ادعا کرده‌اند که تیم ملی جای بازیکنانی که سرود ملی کشورشان را بلد نیستند، نیست!
    اینکه بهتر است بازیکنان سرود ملی کشورشان را بلد باشند، شکی نیست اما این برخوردها هم درست نیست. بازیکنان تیم ملی به خاطر کیفیت‌بازی‌شان لباس سفید رنگ ایران را می‌پوشند نه به خاطر حفظ بودن شعر. بماند که خیلی از ما هم سرود ملی را از بر نیستیم و اگر قرار به خواندن از حفظ باشد، کُمیت ما نیز لنگ می‌زند.
    این برخوردها با بازیکنان تیم ملی درست مانند برخورد برخی اداره‌ها با استخدام‌هاست. برخی سازمان‌ها و نهادها که احتیاج به متخصصین دارند در مصاحبه خود از متقاضی‌ها از نماز جمعه و شلوار لی می‌پرسند. گویا رفتن به نماز جمعه یا نپوشیدن شلوا جین و یا ندیدن ماهواره تاثیری در تخصص او دارد.
    در مسائل این چنین داشتن تخصص مهم‌تر از هر مسئله دیگری است. باور کنید مثلا اگر کسی در یک پالایشگاه نفتی هر هفته به نماز جمعه برود اما تخصص نداشته باشد، نمی‌تواند کارها را پیش ببرد و حتی حضورش می‌تواند خطر بزرگی برای آن کار تخصصی باشد.
    بازیکنان تیم ملی اگر فوتبال بازی کردن بلد نباشند باید آنها را مواخذه کرد نه اینکه چون سرود ملی را اشتباه خواندند آنها را به صلابه بکشیم.
    از اشتباه بازیکنان تیم ملی دفاع نمی‌کنم. آنها بهتر بود با توجه به اینکه می‌دانند دوربین‌های تلویزیونی آنها را نشان می‌دهد، سرود کشور را حفظ می‌کردند. اما به خاطر این اشتباه در این زمان حساس نباید آنها را مواخذه کرد.
    نباید کاری کنیم به جای ژاپن به سرود فکر کنند و به جای مرور تاکتیک‌های تیم ملی، بیت‌های سرود ملی را حفظ کنند. می‌شود از مسابقات بعدی از آنها خواست که حتما سرود کشور را از بر کنند یا حداقل اگر بلد نیستند آن را با صدای بلند نخوانند.
    در سیل مشکلات اقتصادی و اجتماعی در حال لذت بردن از فوتبال بازی کردن آنها هستیم. اجازه بدهیم آنها هم در آرامش بازی کنند و از این فوتبال لذت ببرند.
    به خدا که جامعه ایران به این شادی احتیاج دارد. قهرمانی تیم ملی در آسیا حسابی ما را کیفور می‌کند. میلاد محمدی یا رامین رضاییان یا هر بازیکن دیگری که سرود را اشتباه خواند آنقدر در این چند روز حال ما را خوب کرده‌اند که می‌شود اشتباه خواندن سرود را ندیده گرفت و به همه خوبی‌ آنها بخشود.
    حالا برای اینکه یک سوزن به خودمان هم بزنیم، بعد از خواندن این مطلب سعی کنید یک بار سرود ملی را از حفظ بخوانید.
  • نوبت انداختن تشت مسعود صابری از بام شد/من و این گوشی و عکسای توی لامصب…

    در گذشته و هنوز هم جمعیتی هستند که الگوهای رفتاری و فکری‌شان نه بازیگر و خواننده که اهل خرد و منطق هستند. اگر تن بدهیم به این فرضیه که مردم تحت تاثیر ستاره‌های حلبی برای زندگی‌شان تصمیم می‌گیرند، تتلو الان شاید در حوزه موسیقی یک مدیر ارشد بود!

    عصرایران؛ احسان‌محمدی- در «گردونه رو بچرخونِ» روزگار نوبت به مسعود صابری رسید. پزشکِ قرمزپوشی که با سیمای ِ جذابِ مردانه در صعودی آسانسوری از اتاق عمل به ستاره مقبول تهیه‌کنندگان تلویزیون برای دعوت شدن به برنامه‌های گوناگون تبدیل شد
    دکتر صابری صدای خوبی دارد. دستکم برای کسی که عمری را صرف مطالعه رشته دشوار پزشکی و جراحی در اتاق‌های عمل استریلیزه کرده. در هر برنامه ای که ظاهر می‌شد یک برگ تازه رو می‌کرد. در خندوانه‌ی رامبدجوان؛ شوخ طبع، در کتاب بازِ سروش صحت؛ اهل مطالعه، در اکسیرِ فرزاد حسنی؛ یک پزشک دلسوز سلامت شهروندان، در برنامه‌ای دیگر؛ «فعال در امور خیریه»،  روی استیج؛ «خواننده ای پرشور»، روی بیلبوردها با ریش سفید و موهای جوگندمی و لبخند دندان‌نما؛ مردی میانسال و گیرا و …
    روی جلد مجلات نشست، در سمینارها حاضر شد، در اینستاگرام عکس‌ها و ویدئوهایی در مورد کودکانی که برای جراحی صبورانه و با مهربانی برایشان وقت گذاشته، منتشر کرد و به عنوان یک چهره مورد تحسین عمومی قرار گرفت. به واسطه همین چهره‌سازی بلیط‌های کنسرت موسیقی‌اش به سرعت فروخته شد.
    اما حالا با انتشار یک کلیپ افشاگرانه، به یکباره کشف می‌شود که او «جزئی از باند ستاره‌سازی کاذب» در کشور است، دست‌هایی در کار است تا ستاره‌هایی یک‌شبه به شهرت برسند و امثال کیهان کلهر و حسین علیزاده از کادر تلویزیون خارج شوند و عصر، عصر حمید هیرادها و بهنام بانی ها و حامد همایون هاست…
    چون که بالاتر نشسته بود، حالا استخوانش سخت‌تر خواهد شکست. برای همین او از یک چهره محبوب به عنوان یک «بدمن» معرفی می‌شود. مردی که انگار نماینده نسلی از ستاره‌های اغراق شده برای فریب ماست. ما که معصومانه هر چه بدهند می‌خوریم، هر چه بنویسید می‌خوانیم، هر چه بخوانند می‌شنویم و هر چه بگویند گوش می‌دهیم و فرمان می‌بریم؟
    اما آیا این تمام ماجراست؟ آیا همه ما تا این اندازه تحت فرمانیم؟ مصلوب و بی‌اختیار؟ یا قدرت در دست اکثریتی است که مرعوب شده و ذائقه و سلیقه‌ اش مبتذل شده است. این نگاه مغرورانه و از بالا به پائین نیست؟
    این نوشتار در پی دفاع از مسعود صابری نیست. نه بیمار مطب او بوده‌ام، نه مشتری بلیط کنسرت‌هایش و نه حتی تحت تاثیر سلیقه او پیراهن قرمز تنم کرده‌ام. به واسطه رشته تحصیلی‌ام در مقطع دکتری که فرهنگ و ارتباطات است به خوبی مفاهیمی مانند «برندسازی شخصی» و «سوددهی افکار عمومی به وسیله رسانه های جمعی» را می‌دانم برای همین نه مرعوب آن تحسین های یکسره بودم و نه الان او را هیولایی می‌دانم که می‌خواهد هنر و سلیقه مردم را به ابتذال بکشاند.
    اما از این سبک افشاگری‎های ساندویچی می‌ترسم. با کنار هم قراردادن چند عکس و ویدئو برای نشان دادن ذات یک نفر و اهداف مثلاً پلیدش. چیزی که من را یاد برخی ساخته های تیم خبری ۲۰:۳۰ می اندازد!
    از حساب بانکی مسعود صابری خبر ندارم ولی اگر برای ستاره شدن از جیب خرج کرده است هم تعجب نمی‌کنم. کدام یک از ما این کار را نمی‌کند؟ برای بهتر دیده شدن و جلب تحسین عمومی (حتی در حد باجناق و همسر و در و همسایه) اغراق هایی نکرده‌ایم؟
    اینکه آیا دست‌های پنهانی در کار است که سلیقه مردم را مبتذل کند ادعایی است که نیاز به اثبات دارد. اما اینکه رسانه‌ها دست به ستاره‌سازی‌های کاذب می‌زنند نیاز به هیچ اثباتی ندارد. در همه جای دنیا اوضاع چنین است. ستاره‌های زرد از فلیسوفان و نویسندگان مشتریان بیشتری دارند. در روزگار قبل از انقلاب هم غیر از این نبود.
    در گذشته و هنوز هم جمعیتی هستند که الگوهای رفتاری و فکری‌شان نه بازیگر و خواننده که اهل خرد و منطق هستند. اگر تن بدهیم به این فرضیه که مردم تحت تاثیر ستاره‌های حلبی برای زندگی‌شان تصمیم می‌گیرند، تتلو الان شاید در حوزه موسیقی یک مدیر ارشد بود!
    هرگز با میدان دادن به نویسندگان سفارش شده و گفتگوی مداوم با آنها در رسانه‌های رسمی، از قدر و منزلت محمود دولت آبادی، احمد شاملو، بزرگ علوی، فروغ فرخزاد، صادق هدایت، غلامحسین ساعدی و … نه تنها کاسته نشد بلکه مردم اتفاقاً آنها را بیشتر دوست دارند.
    اگر هدف شلاق‌زدن برخی از چهره‌هایی است که نمی پسندید حکایتش جداست اما با گسترش شبکه‌های مجازی و خارح شدن انحصارِ انتشار اخبار از دست رسانه‌های رسمی، نگران استاد شجریان و کلهر و علیزاده و لطفی ها نباشید. آنکه در دل این مردم خانه کرد، صاحبخانه شد،  از این مستاجرهای یکی دو روزه دلگیر نشوید. در عصر جدید هر کس این بخت را دارد که چند دقیقه به «شهرت» برسد اما «محبوب» ماندن به یک «آن» نیاز دارد که بسیاری از اینها ندارند.
    * تیتر یادداشت برگرفته از یک ترانه «مسعود صابری» است.
  • پدیده‌ای به نام جناب خان

    صدایی گرم و جذاب، حاضر جوابی، موسیقی جنوب و بندر، اشعار با مزه، عاشق پیشگی، نوازندگی ساز نی انبان، شوخی و کل‌ کل با رامبد، بیان مشکلات مردم ایران، به ویژه خوزستان به زبان طنز و …

    عصر ایران ؛ کاوه معین‌فر – جناب‌خان شخصیتی عروسکی است که ابتدا در مجموعه نمایش خانگی «کوچه مروارید» در نقش لبو فروش آبادانی معرفی شد و سپس در سری دوم و سوم و پنجم و همین مجموعه ششم «خندوانه» که این شبها در حال پخش است، به عنوان یکی از کمدین‌های ثابت حضور دارد.
    در خندوانه از ابتدا قرار بود جناب خان به عنوان استندآپ کمدین در برنامه حاضر شود، اما رفته رفته عضو ثابتی از برنامه شد.
    صدا پیشگی این عروسک به عهدهٔ محمد بحرانی و عروسک گردانی بر عهدهٔ مهدی برقعی و حامد ذبیحی است. در هنگام اجرای برنامه عروسک گردان‌ها و صداپیشه در محلی جدا از هم هستند.
    او به رنگ بنفش است و برخی معتقدند که جناب‌خان با الهام از المو (ELMO) یا خرس فوزی (Fozzie Bear)  شخصیت‌های عروسکی آمریکایی شکل گرفته که از دهه هفتاد میلادی تاکنون در برنامه‌های مختلف تلویزیونی و سینمایی از جمله «سسمی استریت» حضور داشته‌اند.

    المو – خرس فوزی – جناب خان
    البته باید اذعان داشت جز شکل ظاهری از نظر صدا و شخصیت سازی این ۲ عروسک با جناب خان کاملا متفاوت هستند و باید گفت هیچ ربطی به هم ندارند.
    شخصیت جناب خان کاملا یک کاراکتر ایرانی و بومی شده و در نوع خود منحصر بفرد است. از همین رو  به سرعت مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت. به گونه‌ای که در فصل چهارم خندوانه که جناب خان غایب بود مخاطبان مدام سراغ او را می‌گرفتند و تمهید جایگزینی عروسک‌هایی دیگر هم چندان کارگر نیافتاد، مردم جناب خان را می‌خواستند که عاقبت در فصل پنجم برگشت.
    ما قبل‌تر هم شاهد محبوبیت عروسک‌ها در تلویزیون بوده‌ایم نمونه بارز آن مجموعه کلاه قرمزی از اوایل دهه هفتاد، ولی راز این محبوبیت جناب خان در زمانه معاصر چیست؟
    به شکل خلاصه می‌توان گفت دلیل این دوست داشتنی بودن جناب خوان شخصیت پردازی جذاب و چند وجهی این عروسک بنفش است:
    صدای جذاب، حاضر جوابی در لحظه و واکنش آنی و بداهه به اتفاقات، صدای گرم خوانندگی علی الخصوص با محوریت موسیقی جنوب و بندر و سایر نواحی ایران و همراهی ساز تمپو، اشعار با مزه و متناسب با آهنگ‌هایی که به طور ویژه برای مهمانان برنامه می‌خواند، عاشق پیشگی (او عاشق احلام است که به دلیل مخالفت خانواده دختر تا کنون موفق به ازدواج با او نشده است)،نوازندگی ساز نی انبان، شوخی و کل کل با رامبد جوان، احترام به مخاطب و بیان مشکلات مردم ایران، به ویژه خوزستان به زبان طنز و …

    تیم عروسک گردانان و صداپیشه جناب خان (مهدی برقعی، حامد ذبیحی و محمد بحرانی)
    جناب خان به دلیل عروسکی و فانتزی بودنش شخصیتی ژله‌ای دارد گاهی اوقات مانند بچه‌های تین ایجر و نوجوان به مسائلی بسیار پیش پا افتاده گیر می‌دهد و گاهی اوقات مانند پیر و مرشدی دنیا دیده به نصیحت کردن می‌پردازد و هیچ کدام از این حالت‌ها برای بیننده ناخوشایند نیست. او اصطلاحاتی برای خود دارد که بسیار خوش نشسته است، مانند: «میام براتا»، «هه هه و…»، «میبافُمِت» و …
    حتما که یک تیم در پشت صحنه، منبع تغذیه فکری برای اتفاقات و موقعیت‌های جناب خوان هستند اما انصافا بخش زیادی از این ویژگی‌ها به محمد بحرانی (صدا پیشه جناب خان) ارتباط دارد که به شکل باور نکردنی از موقعیت‌های ساده به شکل بداهه یک اتفاق جذاب خلق می‌کند. بحرانی علاوه بر صدای بم و جذاب در زمان گفتگو، در موقع خواندن آوازها هم بسیار درست و به اندازه می‌خواند.
    نمی‌توان از هنر مهدی برقعی و حامد ذبیحی (عروسک گردان‌های جناب خوان) هم غافل شد که متناسب با موضوعات و دیالوگ‌های جناب خان به شکلی بسیار هماهنگ زبان بدن او را عینیت می‌بخشند.
    برای نمونه، جهارشنبه شب (۳بهمن) در برنامه خندوانه مریم طوسی (قهرمان دومیدانی ایران و آسیا) مهمان برنامه بود، وقتی که جناب خان در برنامه حاضر شد اتفاقات بامزه‌ای در برنامه رخ داد از همان ابتدا با خواندن سرود «ورزشکاران، دلاوران، نام آوران، به نام یزدان پیروز باشید…» آن هم با همراهی یک ساز تمپو و بسیار ساده و خودمانی.

    بعدتر از مریم طوسی پرسید: « شما الان ۲۹ سال و خرده ای سن دارین؟ درسته؟ طوسی جواب داد که رفتین تو سی یعنی فقط امسال استثنائا مریم تو سی هستین سال آینده مریم تو سی و یک هستین و ۱۰ سال دیگه مریم تو چهل هستین.»
    در هنگام خداحافظی مریم طوسی جناب خان آهنگی با رنگ و تم جنوبی، در مدح این قهرمان خواند (کاری که برای اکثر مهمانان برنامه انجام می‌دهد)، شعر آهنگ مریم طوسی این بود:
    هله موشک، هله شصت تیر، هله جوونم فراری
    بگو موتور چی بهت وصله، هزار اسب بخاری
    یک و هفتاد و دو قدت، شیرینی مثل قندی
    مو یه عمری خیال کردم، تو با پاشنه بلندی
    روی سکوی اول، فقط مریم طوسی
    اسپند بریز تو منقل، فقط مریم طوسی
    هله اصل دونده، فقط مریم طوسی
    رقیب کیلویی چنده، فقط مریم طوسی
    به دلیل شخصیت عروسکی و فانتزی بودن اوست که می‌توان شاهد چنین فضاهایی در تلویزیون بود والا در خوشبینانه‌ترین حالت هم نمی‌توانستیم چنین موقعیتی را متصور شویم.

    جناب خان اکنون برای تلویزیون یک برند است و همیشه اشاره می‌شود که در مبحث برندسازی یک اصل مطرح است : بعد از معرفی و آفرینش یک برند، محافظت و نگهداری از آن بسیار پیچیده‌تر و سخت‌تر از پدید آوردنش است.
    جناب خان یک قابلیت و ظرفیت به تلویزیون ما اضافه کرده است، با این الگو می‌توان بسیاری شخصیت‌های دیگری را خلق کرد، همان گونه که مجموعه کلاه قرمزی سالیان سال است چنین کاری را انجام می‌دهد.
    امید که تلویزیون قدر جناب خان را بداند و دوباره امید که مدیران تلویزیون به جناب خان به عنوان یک فرصت نگاه کنند نه یک تهدید، تا خدای نکرده شاهد اتفاقات ناخوشایندی مانند آن که برای عادل فردوسی‌پور (یک برند دیگر تلویزیون) بوجود آمده، نباشیم.

  • درآمد میلیاردی یک شبکه تلویزیون، تنها در یک روز

    روز یکشنبه برنامه «آسیا ۲۰۱۹» به حدود ۲۲۰ دقیقه می‌رسد اما مجموع زمانی که این برنامه برای شبکه سه پر کرد، نزدیک به ۳۰۰ دقیقه است. حدود ۸۰ دقیقه از زمان دیروز به آگهی و پخش اخبار کوتاه اختصاص یافته است.

    یک ضرب و تقسیم ساده مدت زمان پخش و تعرفه آگهی‌های یک روز یکی از شبکه‌های صدا و سیما براساس مستندات سایتهای خود سازمان، از درآمدهای میلیاردی برای یک روز در یک شبکه حکایت دارد.
    به گزارش عصر ایران به نقل از ایرنا، در حالی که صدا و سیما کمتر به‌صورت شفاف از درآمدهای پیام‌های بازرگانی‌اش صحبت کرده است، حالا ما خودمان بر اساس اطلاعات سایت‌های صدا و سیما به عددهای شگفت‌انگیزی فقط برای یک روز رسیدیم. تنها آخرین روز دی‌ماه در شبکه سوم سیما را تنها ملاک قرار داده‌ایم. جزئیات اطلاعات نیز بر اساس داده‌های سایت شبکه ۳ و بازرگانی خود صدا و سیماست.
    به نام فوتبال، به کام تلویزیون
    قدیمی‌ها در سرزنش جوانان برای تماشای فوتبال می‌گفتند پولش را افراد دیگر می‌برند و شما فقط حرص می‌خورید. حالا به‌جز فوتبالیست‌ها جاهای دیگر و آدم‌های دیگر هم هستند که از قبال فوتبال به سودهای آن‌چنانی می‌رسند. از شرکت‌های تبلیغاتی تا تولیدکنندگان لباس و پوشاک و شبکه‌های تلویزیونی. صدا و سیما یکی از آن جاهایی است که درآمد بالایی از فوتبال‌های داخلی و خارجی دارد، بدون اینکه توضیح دقیقی درباره این درآمدها ارائه کند. سال‌هاست که باشگاه‌های ایرانی به دنبال حق پخش بازی‌هایشان هستند و به نتیجه کامل و درستی هم نمی‌رسند. حالا همزمان با آغاز جام ملت‌های آسیا در امارات، شبکه‌های مختلف تلویزیونی و رادیویی، ویژه‌برنامه‌هایی با این موضوع ساخته‌اند و پخش می‌کنند.
     ۱۳۷۰ دقیقه برنامه
    برنامه‌های شبکه سوم سیما در بامداد یکشنبه ۳۰ دی‌ماه با « شب آفتابی» به مدت ۷۵ دقیقه آغاز شد. در این روز تا اذان مغرب، صدا و سیما به‌واسطه شهادت حضرت زهرا(س) منع آگهی داشته و پس از پایان اذان مغرب، تازه پخش پیام‌های بازرگانی خود را آغاز کرده است. طولانی‌ترین زمان یک برنامه غیرزنده در روز ۳۰ دی‌ماه به فیلم بادیگارد با ۱۰۴ دقیقه اختصاص می‌یابد که در نیمه‌های شب پخش شد. کمترین زمان برنامه هم به سرود جمهوری اسلامی یا دعای فرج با یک دقیقه تعلق دارد.
    قانون چه می‌گوید؟
    در ماده ۲۴ تعرفه تبلیغات صدا و سیما و در موقعیت آگهی در بسته در بند الف آمده است: در برنامه‌های ورزشی درصد افزایش موقعیت آگهی با توجه به زمان پخش توسط اداره کل بازرگانی صدا و سیما تعیین می‌شود. بر اساس جدول شماره ۴۲، تعرفه قیمت پایه آگهی‌های تلویزیونی قبل از برنامه برای طبقه اول بر اساس هزار ریال، ۳۵۰ و طبقه ۳۵، ۸۰۵۰۰ (یعنی ثانیه ای ۸ میلیون تومان در شرایط خوب) می‌شود.
    در این آیین‌نامه درباره آگهی‌های دعوت به تماشا این‌چنین آمده است: نرخ دعوت به تماشای قبل معادل ۲ برابر و بین معادل ۲ برابرِ قبل و بعد معادل ۸۰ درصد نرخ طبقه همان برنامه محاسبه می‌شود.
    طبق جدول ۴۴ اداره بازرگانی، دی‌ماه ۴۰ درصد و بهمن‌ماه ۵۰ درصد ضریب دارند. یعنی هزینه آگهی در دی ماه در عدد ۱٫۴ ضرب می‌شود.
    بازی ایران و عمان
    حالا با احتساب ساعت پخش برنامه «آسیا ۲۰۱۹» با اجرای محمدحسین میثاقی به اعداد عجیبی می‌رسیم. این برنامه که به پخش بازی تیم ملی ایران و عمان می‌پرداخت، از ساعت ۱۸ و ۴۴ دقیقه آغاز شد. قبل از آن حدود ۱۰ دقیقه آگهی پخش شده است. آخرین بخش از این برنامه نیز قبل از ساعت ۲۳ به پایان رسیده است. بر اساس اطلاعات سایت شبکه سوم جمع ساعت‌های روز یکشنبه برنامه «آسیا ۲۰۱۹» به حدود ۲۲۰ دقیقه می‌رسد اما مجموع زمانی که این برنامه برای شبکه سه پر کرد، نزدیک به ۳۰۰ دقیقه است. حدود ۸۰ دقیقه از زمان دیروز به آگهی و پخش اخبار کوتاه اختصاص یافته است.
    ضریب هشتصد درصدی
    مدیر یک شرکت تبلیغاتی که علاقه‌ای نداشت نامش منتشر شود در گفت و گو با «ایرناپلاس» گفت: ضریبها برای شرایط معمولی است و مثلا در مواقعی مانند بازیهای جام جهانی یا جام ملتهای آسیا ضریب هشتصد درصد می‌خورد. با این ضریب هزینه پخش پیامهای بازرگانی بین ثانیه ای ۷۰ میلیون تومان تا ۹۰ میلیون تومان نیز می‌رسد. البته این رقم مخصوص زمانهای خاص مانند بازی ایران و عمان می‌شود.
    زمانی برای شفافیت
    اگر میانگین زمان پخش آگهی‌ها در یک روز غیرعزاداری محاسبه شود، به عدد ۶۰ دقیقه می‌رسیم؛ یعنی چیزی حدود ۶۰ دقیقه یا ۳۶۰۰ ثانیه از برنامه‌های روزانه شبکه سوم به تبلیغات تعلق دارد و حتی اگر رقم ۱ میلیون تومان را برای هر ثانیه در نظر بگیریم، صحبت از رقمی بیش از ۳ میلیارد تومان است. این تنها مربوط به یک شبکه است که البته مخاطبان زیادی نیز دارد.
    در این زمان که صدا و سیما از دولت و سازمان‌های دیگر تقاضای شفافیت دارد، وقت آن رسیده است که خود نیز پیشقدم شود و به این شفافیت کمک کند. درآمدهای فوق‌العاده این سازمان چقدر هستند و کجاها خرج می‌شوند؟ چرا عدد دقیق و درستی ارائه نمی‌شود؟ گلایه از کاهش بودجه در حالی که زمان‌های زیادی از شبکه‌های تلویزیونی به آگهی اختصاص یافته است، چه خروجی دارد؟
    البته تا زمانی که سازمان صدا و سیما بطور رسمی و دقیق اعداد درآمدی خود را اعلام نکند، تمام این محاسبات را می توان با شک و تردید نگریست.
  • قانون مورفی: سقوط یک رامبد جوان

    وجود سرمایه زیاد از مشکلات دیگر قانون مورفی است، وقتی که پول زیاد باشد مجموعه‌ای از تک‌صحنه‌های جذاب و چشم‌نواز خواهی ساخت که در کنار هم بسیار بی‌ربط است.

    عصر ایران ؛ حسین جعفری – فیلم قانون مورفی ساخته رامبد جوان مدتی است بر روی پرده اکران است و به دلایل زیادی مورد اقبال تماشاچان هم قرار گرفته است، از دلایل این توجه تماشاگران می توان به این نکات اشاره کرد: خود رامبد جوان به عنوان یک از شناخته‌شده ترین ستاره‌های سینما و تلویزیون به مدد بازیگری و اجرا و ساخت ۶ فصل برنامه خندوانه که از خرداد سال ۱۳۹۳ در حال پخش است، اسم توجه برانگیز فیلم، ترکیب جذاب بازیگران، فضای تبلیغاتی فیلم با استفاده از استند آپ کمدین‌های خنداننده شو خندوانه بسیار مورد توجه قرار گرفت ( علی الخصوص با ویدیوهای کوتاه اینستاگرامی که ساخته بودند) و …
    قوانین مورفی مجموعه‌ای از قوانین و نکاتی است که ادوارد مورفی آنها را با یک مجموعه قوانین ثبت کرده است مانند : «قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.» یا «قانون بینی: بعد از اینکه دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.» و یا «قانون خرید: اهمیتی ندارد که چقدر دنبال جنسی بگردید، به محض اینکه آن را خریدید آن را در مغازه دیگری ارزان‌تر خواهید یافت.» و …
    فیلم داستان یک پلیس جوان به اسم فرخ (با نقش آفرینی امیر جدیدی) است که از زنش جدا شده و به صورت قسطی مهریه زنش (۱۳۶۵ سکه) را پرداخت می‌کند، بر اساس اتفاقی ناخواسته باعث می‌شود که رئیسش کارت و اسلحه و بی‌سیم او را بگیرد و خدمت او به حالت تعلیق درآید. درست در همین زمان دوست ثروتمند او بهمن (امیر جعفری) از شمال با او تماس می‌گیرد که هر چه زودتر به پیش من بیا چون سارا دخترم را دزدیده‌اند، بیا تا آدم‌رباها را پیدا کنیم و …
    حال در جریان این قصه فرخ مدام از مورفی و قوانین مورفی شکایت می‌کند که هر گاه کار مهمی را انجام می‌دهد بنابر قوانین مورفی اتفاقات بر وفق مرادش پیش نمی‌رود مثلا وقتی اول فیلم دنبال یک دلقک کچل سارق است یهو ماشینش خاموش می‌شود و با خواهش و تمنا و ارجاع به قانون مورفی می‌گوید که بز آورده و … البته دوباره ماشینش روشن می‌شود!
    فیلم قانون مورفی از چند جهت آسیب دیده است :
    ساده انگاری در فیلمنامه و روایت قصه‌ای بسیار ساده، دم دستی و تکراری که سعی شده با اجرا و تولید متکی بر جلوه‌های ویژه، این قصه را جذاب کنند که چنین اتفاقی هرگز نمی‌افتد، چون قصه فیلم باید در درون خود بکر و جذاب باشد و با هیچ تمهید خارجی نمی‌توان آنرا را جذابتر کرد حتی با امکاناتی بسیار بیشتر از این هم اگر قصه اشاره شده را اجرا و تولید کنیم باز ساده، کلیشه‌ای و تکراری است.
    نویسندگان موقع فیلمنامه نویسی هر نکته یا اتفاقی که به نظرشان با مزه آمده است را در فیلمنامه آورده‌اند حال این بامزه می‌تواند بارش هندوانه باشد یا شلیک اشتباهی به مهناز افشار، می‌تواند شوخی‌های جنسی باشد یا دیالوگی از یک فیلم دیگر یا داستانکی در دنیای مجازی یا یک موزیک ویدیو با موسیقی بی‌ربط و فضای بی‌ربط‌تر و … به بهانه توهم فرخ ناشی از خوردن کیک مخدر، استفاده از شوخی‌هایی با ارجاعات بسیار نازل جنسی و …
    هوس و میل به تولید صحنه‌هایی از فیلم‌های مورد علاقه کارگردان یا فیلمنامه‌نویسان مانند همان صحنه تعقیب و گریز اول فیلم با ماشین و آخر فیلم با قایق‌ها (مانند فیلم‌های جیمز باند یا عملیات غیر ممکن )، صحنه چپ شدن نیسان حامل هندوانه و بارش هندوانه (مانند بسیاری از سریال و فیلم‌های اکشن یا مجموعه‌ فیلم‌های تاکسی لوک بسون)، توهم فرخ از خوردن کیک مخدر یا حش‌کیک (مانند خوردن دم نوش مخدر در سریال پایتخت ۱ و توهم زدن نقی و بابا پنجعلی و ارسطو) پرواز قایق در آسمان (مانند پرواز ماشین ارسطو در سریال پایتخت ۵)، صحنه تعقیب و گریز دختر پارکوری، شوخی‌هایی با لایه پنهان جنسی ( که از فیلمفارسی های قبل انقلاب تا همین فیلم‌هایی که بعنوان آفتهای کنونی سینمای ایران از آنها یاد می‌شود) و …
    وجود صحنه‌های بدون کارکرد در فیلم مانند صحنه مواجهه فرخ با همسرش (آناهیتا درگاهی) و حرف و بحث درباره شکل پرداخت مهریه و ازدواج مجدد همسر، اگر آن صحنه را از فیلم حذف کنیم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد، به دلیل اینکه فرخ بعدتر با ۲ یا ۳ دیالوگ که با بهمن مطرح می‌کند همین اطلاعات را به مخاطب می‌دهد و آن صحنه در واقع اضافی می‌شود. حتی کاربردی احساسی یا انگیزشی هم ندارد که بر اساس آن اتفاق پاره‌ای از دیوانه‌بازی های فرخ را بپذیریم، اگرچه فرخ دیوانه بازی هم نمی‌کند و بیشتر او در حال رفع و رجوع به سیم آخر زدن‌های بهمن است.
    منطق داستانی ضعیف که در بسیاری از صحنه‌های کلیدی فیلم مشهود است و انگار اولین پاسخی که به ذهن خطور کرده است را در فیلمنامه آورده‌اند مثلا با خود گفته‌اند چرا باید دختر با فرخ و بهمن همکاری کند چون نگران برادرش است و بعد چرا باید برادر هم با آنها همکاری می‌کند چون منوچهر و دار و دسته‌اش به او نارو زده‌اند و … در واقع به ساده انگارانه‌ترین شکل ممکن اتفاقات را پیش می‌برند بدون هیچ ظرافتی در طرح معما، غافلگیری یا تعلیق و …
    وجود سرمایه زیاد هم یکی از دیگر مشکلات قانون مورفی است، وقتی که پول در دسترس تولید آنچنان زیاد باشد که فکر کنی هر کاری می توانی انجام دهی سر انجام مجموعه‌ای از تک‌صحنه‌های جذاب و چشم‌نواز خواهی ساخت که وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند بسیار بی‌ربط و تو ذوق‌زننده خواهد بود. شاید اگر تک تک صحنه‌ها را قبل از نمایش بر روی میز تدوین می‌دیدیم احساس می‌کردیم با یک فیلم بدیع مواجه خواهیم بود اما وقتی محصول نهایی را می‌بینیم به دلیل این حجم از پراکنده‌گویی دچار سر درد می‌شویم.
    در «قانون مورفی» نکات مثبتی هم هست مانند نقش آفرینی خوب امیر جدیدی که یک لایه دیگر به کارنامه بازیگری او اضافه کرده است و انصافا بسیاری از لحظات کمیک فیلم متاثر از اجرای درست و درک صحیح او از موقعیت و نقشش است.
    یا در صحنه تعقیب و گریز ابتدای فیلم لحظه‌ای که همکار فرخ از شیشه ماشین بیرون می‌رود تا به ماشین دلقک شلیک کند و دستگیره کنار سقف ماشین وجود ندارد و از فرخ می‌خواهد او را بگیرد و فرخ کمربند او را می‌گیرد و … این صحنه و اتفاقات آن هم یک موقعیت مورفی است و هم واقعا کمیک و خنده‌دار است. یا صحنه درگیری در قلعه که از تفنگ‌ها به جای گلوله گل شلیک می‌شود (اگرچه توهم است).
    اجرای صحنه های تعقیب و گریز و عملیات‌های مربوط به جلوه‌های ویژه میدانی و رایانه‌ای انصافا در حد استانداردهای جهانی است. یا در صحنه رفتن فرخ به شمال که در یک حرکت دایره‌ای دوربین تغییر فضاهای مسیر طی شده را در روز و شب می‌بینیم.
    در باب این فیلم بسیار می توان نوشت اما اینجا باید یک پرسش را مطرح کرد که رامبد جوان با این موقعیت و کاراکتری که از خود در جامعه ساخته است (به مدد برنامه خندوانه) چرا تا این حد در سینما سقوط کرده است که به از هر در سخنی در فیلمش روی آورده است. آیا خود به جایگاهی که الان در جامعه دارد واقف است؟ او دیگر فقط یک کارگردان یا بازیگر نیست او یک الگوی اجتماعی است که هر شب در تلویزیون همه را به انجام کارهای نیک و درست نصیحت می‌کند و البته بسیاری از مخاطبان هم به دلیل همین وجه او با خانواده‌شان به دیدن فیلمش می‌روند. (شوخی‌های با ارجاع نازل جنسی را در فیلم او را به هیچ عنوان درک نمی‌کنم).
    برای نمونه «اوپرا وینفری» مجری معروف آمریکایی که هم سالیان طولانی برنامه‌ای گفتگو محور (talk show) داشت، او فقط یک مجری صرف باقی نماند و به یک فعال تاثیرگذار و نیکوکار در جامعه آمریکا تبدیل شد، با وجود موفقیت و موقعیتش در هالیوود هیچگاه فیلمی تهیه نکرد که ذره‌ای جایگاهش را خدشه‌دار کند و برعکس هر فیلمی که او تهیه‌کننده‌اش بوده در ادامه این رسالت اجتماعیش بوده است، مانند فیلم «سلما» که در مورد مبارزه طولانی و خستگی ناپذیر مارتین لوترکینگ برای کسب حقوق شهروندی و از جمله حق رای برای سیاه‌پوستان آمریکا است.
    یا حتی به عنوان بازیگر در فیلم «به رنگ ارغوان» به کارگردانی استیون اسپیلبرگ نقش آفرینی می‌کند که به موضوع فقر، نژادپرستی و تبعیض جنسی زنی سیاهپوست‌ در اوایل دهه ۱۹۰۰ آمریکا پرداخته است.
    نمی‌خواهم بحث پول‌سازی را در این نوشته مطرح کنم به دلیل اینکه اساسا رامبد جوان را بی‌نیازتر و دغدغه‌مندتر از این حرفها می دانم و بیشتر فکر می‌کنم اتفاقا از سر نیت خیر چنین فیلمی را ساخته است تا دست به اتفاقاتی نو و بدیع در سینمای ایران بزند اما متاسفانه همین نکته پاشنه آشیل فیلم شده است چون اگرچه به لحاظ تکنیکی کارهای نوی کرده است اما اصل قضیه در لابلای این نوآوری‌ها به فراموشی رفته است.
    از طرف دیگر مجموعه قوانین مورفی باعث شده است که فلسفه‌ای به اسم «فلسفه مورفی» معروف شود که می‌گوید: «لبخند بزن، فردا روز بدتریه» در واقع به هر کسی یادآور می‌شود هرگاه در موقعیت سخت و دشواری که قرار می‌گیرد آرامش خود را حفظ کند و لبخند بر لب داشته باشد چون به نسبت آنچه احتمال دارد در آینده اتفاق بیافتد شاید این موقعیت کنونی چندان هم بد نباشد. در واقع بیشتر کارکردی کاربردی در زندگی روزانه دارد.
    چرا رامبد جوان از این درس زندگی چنین برداشت سطحی داشته است و چرا فلسفه مورفی را با قانون مورفی قاطی کرده است واقعا در نوع خود از عجایب روزگار است! و حیف که چنین موضوع جذاب و عمیقی با این فیلم در جامعه مطرح شود.
    دوستی می‌گفت من انتظار داشتم قطعا یک فیلم کمدی خوب از کارگردان فیلم «ورود آقایان ممنوع» و خالق خندوانه ببینم اما این اتفاق رخ نداد. این موقعیت خود یک موقعیت مورفی است. به دوست رنجیده خاطرم گفتم : اشکالی ندارد، لبخند بزن، فردا روز بدتریه!
  • آقای کیروش! بجای مصاحبه و حاشیه سازی تیم را قهرمان کن.

    اگر چه فوتبال ایران نام حرفه ای را یدک می کشد و این روزها در صدر جدول برترین تیم آسیاست. اما همیشه شیوه مدیریت فوتبال ایران چه در زمینه باشگاهی و چه در مسائل مربوط به تیم ملی و مسابقات برون مرزی دچار حاشیه و نقاط ضعف بوده است. فدراسیون فوتبال ایران در چند سال گذشته به وسیله فشارهای فیفا توانسته است از یوق دولتی ها خارج شده و به اصطلاح مستقل شود. همین امر هم باعث شد تا تاج بازنشسته، صندلی ریاست را حفظ کند. اما این استقلال و مدیریت غیر دولتی گویی نتوانسته است کارها را آنگونه که باید درست انجام دهد.

    یکی از نقاط ضعف فدراسیون تاج و کفاشیان مدارا با سرمربی پرتقالی تیم ملی است. کارلوس کیروش دقیقا از همان روزهای اول حضورش تا به امروز نق زده است. بی مهابا به دیگران حمله کرده و همیشه نسبت به مدیریت فوتبال ایران گلایه دارد. اینکه چقدر از حرف های او صحت دارد ، باید بررسی شود. اما کیروش اگر مدیریت و شیوه فوتبال این کشور برایش خوشایند نبوده می توانست چند سال پیش برود. می توانست بعد از جام جهانی قبلی ساکش را ببندد و با ایران و خاطره هایش وداع کند. اما اگر مانده و شرایط را پذیرفته، باید رفتار حرفه ای داشته باشد و در حد اختیارات خود سخن بگوید. همه می دانیم که ما نسبت که ۹۰ درصد کشورهای دیگر در باشگاه داری، فوتبال و مدیریت ورزشی ضعف و عقب ماندگی های بسیاری داریم. در همین کشورهای حاشیه خلیج فارس هزینه های میلیارد دلاری صرف فقط رشته فوتبال می شود. اما در ایران بازیکنان در طول فصل باید برای گرفتن تنها بخشی از قراردادشان اعتصاب کنند. تازه دست آخر پس از جدایی از تیم سالها با شکایت به فدارسیون و فیفا می توانند طلب معوقه خود را زنده کنند. رک و راست ما اصلاً مدیریت ورزشی بلد نیستیم. زمانیکه یک فرد سیاسی که حتی یک عکس با لباس ورزشی ندارد رئیس یک فدراسیون می شود، نتیجه اش همین می شود!
    در حاشیه ی اخیر مصاحبه کیروش هم مقصر صد درصد فدراسیون فوتبال است. آنها با مدارا و حمایت های همیشگی از وی باعث ایجاد حاشیه و دردسر برای فوتبال ما شدند. مربی تیم ملی چه حقی دارد درباره مربی تیم باشگاهی نظر بدهد؟ اصلاً کسی می داند مشکل کیروش با مربی پرسپولیس چیست؟ وی فکر می کند با مصاحبه و تخریب شخصیت برانکو می تواند محبوبیت بیشتری به دست آورد. در همین مصاحبه اخیر اصلاً چه معنی داشت بحث سفر تیم پرسپولیس به ژاپن با پرواز فرست کلاس را مطرح کند؟ ضمن اینکه با رفتارهای خشن وی بر علیه مربیان تیم های داخلی و وزارت ورزش، با توجه به حساسیت و شرایط تیم ملی اصلاً کسی جرأت نمی کند درباره تیم ملی حرفی بزند. هرچه در اینطرف ماجرا مصلحت اندیشی حاکم است، در آنطرف مربی تیم ملی حاشیه سازی می کند و کسی هم نیست به او تذکر دهد و از او بخواهد متانت به خرج دهد. فارغ از مساله نان شب داشتن یا نداشتن، ترجمه درست یا غلط، واکنش های خیابانی و دیگران و هر چیز دیگری، اصل مصاحبه غیر فنی مربی تیم اشتباه و یک کار بشدت غیر حرفه ای بوده است. شما هیچ مربی را نمی بیند که از سفر یک تیم داخلی با شرایط بهتر و یا حمایت مجموعه ورزشی از یک نفر و وجود عواملی که نمی خواهد تیم قهرمان شود حرف بزند. مربی کارش فقط و فقط هدایت تیم در داخل زمین است. مابقی مسائل مربوط به مدیران و مسئولان دیگر است نه سر مربی!
    من فکر می کنم جناب کیروش دچار توهم توطئه شده اند. حرف ها و گلایه هایشان تماماً تکراری است. و این در حالی است که تیم ملی ما بسیار خوب است. در بهترین شرایط و در آمادگی کامل به سر می برد. و اکنون در یک زمان مناسب برای فتح جام ملت های آسیا و کسب یک افتخار بزرگ برای ایران قرار داریم. پس بهتر است ایشان بجای حاشیه سازی به وضعیت روحی و فنی تیم ملی بپردازد. و دست از بهانه تراشی بردارد. مربی تیم ملی تا جایی که بنده اطلاع دارم قرارداد خیلی خوبی بسته است و به هیچ وجه از نظر مالی متضرر نمی شود. مطمئن باشید اگر پرسپولیسی ها با دوچرخه هم به ژاپن می رفتند، باز ایشان یک بهانه دیگر داشتند. و این اصلا برای یک مربی حرفه ای خوب نیست. آقای کیروش! شما اینجا هستید چون ما شما را برای مربیگری استخدام کرده ایم. بجای مصاحبه و حاشیه سازی تیم را قهرمان کن!