دسته: یادداشت روز

  • گفت‌وگوی منتشر نشده با کمال‌الملک سینما و رضا تفنگچی تلویزیون/جمشید مشایخی: هنرمند از آقابالاسر خوشش نمی‌آید

    گفت‌وگوی منتشر نشده با کمال‌الملک سینما و رضا تفنگچی تلویزیون/جمشید مشایخی: هنرمند از آقابالاسر خوشش نمی‌آید

    جمشید مشایخی: هنرمند از آقابالاسر خوشش نمی‌آید

    جمشید مشایخی، بازیگری بود که دیدگاه‌های هنری و اخلاقی خاص خودش را داشت؛ با این‌که از خطر ابتذال و ضدفرهنگ می‌گفت، اما سانسور را هم برنمی‌تافت.

    مهدی یاورمنش: بازیگران شاخص سینما، تلویزیون و تئاتر، نقش‌هایی را که بازی می‌کنند، جاویدان می‌سازند. جمشید مشایخی هم از این جمله بازیگران بود که به شخصیت‌هایی چون «خان دایی» (قیصر)، «کمال‌الملک»، «رضا تفنگچی» (هزار دستان)، «ناصرالدین‌شاه» (سلطان صاحبقران)، «شازده احتجاب» و … جانی ابدی داده است.

    با این‌که جمشید مشایخی را شب گذشته (سه‌شنبه ۱۳ فروردین) و پس از ۶۰ سال حضور در عرصه بازیگری از دست دادیم، اما هنرنمایی او همیشه پیش چشم ما خواهد بود.

    در چند سال گذشته، این فرصت را داشته‌ایم که از طرف خبرآنلاین، بارها پای صحبت‌های او بنشینیم و پذیرای سخنانش باشیم؛ از خاطرات ریز و درشت قدیمی گرفته تا دیدگاه‌های هنری‌ او و عشق‌اش به ایران و مردم این سرزمین.

    بخشی کوچک از گفت‌وگوی چند جلسه‌ای خبرآنلاین با جمشید مشایخی را در ادامه خواهید خواند که بیشتر درباره تئاتر است و لابلای آن عکس‌های آلبوم شخصی این بازیگر نیز خودنمایی می‌کنند.

    عشقی که از پدر به من رسید

    پدرم افسر مهندس وزارت جنگ قدیم بود که در کارخانجات مهمات‌سازی پارچین کار می‌کرد. او که در آلمان و سوئد تحصیل کرده بود، به هنرهای نمایشی و موسیقی عشق داشت که این علاقمندی به ما هم سرایت کرد. چون آن زمان فیلم های سینمایی که در ایران به نمایش در می‌آیند، دوبله نمی‌شدند، من بیشتر دوست داشتم به تئاتر بروم. بیشتر تئاترها آن زمان از جمله دهقان و جامعه باربد در لاله زار بودند که ما هم می‌رفتیم و اجراها را تماشا می‌کردیم.

    همان موقع، هنرنمایی تئاتری‌ها روی من که مدرسه ابتدایی می‌رفتم، اثری عجیب گذاشت. این باعث شد که من هم در تعطیلات تابستان، پیس (نمایشنامه) بنویسم، گروهی را جمع کنم و با بچه‌های مجتمع مسکونی پارچین، تئاتر اجرا کنیم. مجتمع پارچین یک محیط کارگری داشت و ما آن‌جا مدرسه می‌رفتیم.

    وقتی از دانشکده افسری فرار کردم

    بعدش رفتم دبیرستان نظام و دانشکده افسری که البته چون روحیه‌ام با نظامی‌گری جور در نمی‌آمد، از آن‌جا فرار کردم و رفتم خدمت نظام وظیفه. سه سال دانشکده افسری بودم که سال ۱۳۳۴ آن‌جا را ترک کردم.

    ولی‌الله شیراندامی، اکبر گلپایگانی (گلپا) هم در دبیرستان نظام بودند که البته همه ما در رفتیم. حسین خواجه‌امیری (ایرج) هم البته یک سال از ما جلوتر بود که ماند و افسر شد.

    جمشید مشایخی (سمت چپ) در دانشکده افسری 

    اولین کارمند اداره هنرهای دراماتیک بودم

    سال ۱۳۳۶ اداره هنرهای دراماتیک با سرپرستی دکتر مهدی فروغ که در انگلستان تئاتر خوانده بود، تاسیس شد. دایی من که می‌دانست به تئاتر خیلی علاقه دارم، مرا به دکتر فروغ معرفی کرد.

    دکتر فروغ از من امتحان گرفت. متنی را به من داد و گفت یک ساعت وقت داری تا تمرین کنی و بعد بخوانی که خواندم. بعدش یک کاغذ مقابل من گذاشت و گفت این مطالب را بنویس، که نوشتم. در واقع خطم را امتحان کرد و رضایت پیدا کرد و من را استخدام کرد. همه چیز برای او مهم بود؛ لباس، اخلاق، رفتار و …

    بنده، دکتر فروغ، احمد آقاولی که از کارکنان آن جا بود، از نخستین کارمندان اداره هنرهای دراماتیک بودیم که آن اوایل برای اداره میز و صندلی و تجهیزات دفتری می‌خریدیم.

    در واقع اولین کسی که در اداره هنرهای دراماتیک استخدام شد، بنده بودم که البته سابقه تئاتری من بیشتر از دیگران که بعد از من استخدام شدند، نبود. آنان یا شاگرد دکتر فروغ بودند با عضو گروه هنرهای ملی بودند. از جمله رکن‌الدین خسروی، جملیه شیخی، اسماعیل شنگله، پرویز کاردان، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان و جعفر والی به این اداره ملحق شدند.

    بعدها حمید سمندریان و داود رشیدی  هم از خارج کشور آمدند و به این اداره پیوستند.

    در کنار علی نصیریان و عزت‌الله انتظامی

    اولین نمایش‌های صحنه‌ای که بازی کردم به نام‌های «جایی که صلیب گذاشته شد» (۱۳۳۷) و «علامت گنج» کار رکن‌الدین خسروی بودند که متن دومی از یوجین اونیل بود. بعد «سکه» کار جعفر والی را بازی کردم. «می‌خواهید با من بازی کنید» نوشته مارسل آرشا و کار داود رشیدی (سال ۱۳۳۹) یکی دیگر از اولین نمایش‌های من بود. این آثار در سالن کوچک اداره هنرهای دراماتیک در تقاطع خیابان شاه‌آباد سابق (جمهوری فعلی) با خیابان ظهیرالاسلام اجرا می‌شدند. ساختمان این سالن که ۷۰ تا ۸۰ صندلی داشت، اینک تبدیل به پاساژ شده است.

    از سال ۱۳۳۹ پیس‌هایی به صورت زنده در تلویزیون خصوصی ثابت پاسال اجرا می‌شد که شب‌های پنج‌شنبه روی آنتن می‌رفت. اولین تله تئاتر من «افعی طلایی» بود که عباس جوانمرد برای تلویزیون کارگردانی کرد. در این نمایش من نقش یک پیرمرد را داشتم که دیالوگی هم نمی‌گفتم. بعد از اجرا، جعفر والی آمد و گفت با این که تو دیالوگ نداشتی، اما خیلی خوب ظاهر شدی. این اولین کار تلویزیونی من بود که زنده پخش شد.

    تئاتر به آدم نشان می‌دهد که هیچ است

    عاشق بازی روی صحنه هستم چون در تئاتر دروغ نمی‌بینیم. ذات آن واقع‌نمایی و راست‌گویی است.

    تئاتر به آدم نشان می‌دهد که هیچ است. چقدر باید مطالعه کرد و ریاضت کشید تا به این واقعیت برسیم؟ کار واقعی در تئاتر ما را عملاً به این جا می‌رساند. تئاتر مکتب همدلی و همکاری است. این جا باید منیت را کنار گذاشت و ما شد.

    روی صحنه تئاتر در دهه ۴۰ خورشیدی

    کسی برای کسب شهرت به تئاتر روی نمی‌آورد. نمی‌آید تا عکسش روی جلد مجله بیاید. روی صحنه بازی نمی‌کند تا به مال و منال برسد. برای عشق به این کار است که به هنرهای نمایشی روی می‌آورد. ما وقتی رفتیم تو کار تئاتر، این را یاد گرفتیم.

    از منتقدان می‌ترسیدیم

    در دهه ۴۰ و اوایل سال‌های دهه ۵۰، ما منتقدان گردن‌کلفتی در تئاتر داشتیم. آنان پای ثابت تماشاخانه‌های تهران بودند و بیشتر پیس‌های روی صحنه را می‌دیدند. در نقد هم شوخی نداشتند. با سواد هم بودند. آنان تئاتر را می‌فهمیدند.

    ما آن سال‌ها از این منتقدان می‌ترسیدیم، به خدا می‌ترسیدیم. مثلا دوشنبه‌ها همه تئاتری‌ها منتظر بودند تا کیهان منتشر شود و ببینند هوشنگ حسامی در باره نمایش‌های روی صحنه چه نوشته است. از جوان‌ترها باید از خسرو گلسرخی نام ببرم.

    چرا نام تالار ۲۵ شهریور را به سنگلج تغییر دادم؟

    مرحوم جلال آل‌احمد هم یکی از بهترین منتقدان تئاتر در آن سال‌ها بود. او خیلی ایده‌ها و نکات خوبی را در مطالب و مقاله‌هایش ارائه می‌کرد.

    برای مثال بعد از انقلاب، وقتی من مسوول اداره تئاتر شدم، به جعفر والی که از بزرگان این عرصه بود، گفتم یادت هست که چند سال پیش جلال آل‌احمد مقاله‌ای نوشت و به نام‌گذاری نخستین سالن تئاتر مدرن تهران اعتراض کرد. آن سال‌ها نخستین سالن مدرن و اصولی تئاتر کشور ساخته شد و نامش را ۲۵ شهریور گذاشتند. او اعتراض کرد که این نام یعنی چه، این سالن در محله قدیمی سنگلج است و باید نامش هم همان باشد. بعد از انقلاب زمانی که من مدیر اداره تئاتر شدم، این نام را تغییر دادم و امروز هم با عنوان تالار سنگلج خوانده می‌شود.

    مگر شوخی است هر بازیگر سینما تئاتر بازی کند

    این روزها خیلی از بازیگران سینما به تئاتر می‌آیند که خیلی‌هاشان موفق نمی‌شوند. تئاتر کار سختی است. حتی من با این که کار اصلی‌ام تئاتر بوده، اگر بخواهم دوباره به صحنه بازگردم، از یکی از دوستان فعال خواهش خواهم کرد که یک ماه با من تمرین کند تا آمادگی پیدا کنم، بیانم درست شود، بدنم به شرایط ایده‌آل برگردد و به دیگر بچه‌های گروه برسم. کار در تئاتر شوخی نیست و برای همین مگر می‌شود یک بازیگر سینما بدون هیچ آگاهی و تمرین بیاید روی صحنه.

    بگذارید برای تایید حرف‌هایم، از یک مصاحبه مارلون براندو برایتان نقل قول کنم. این بازیگر بزرگ که از تئاتر به سینما آمده بود، در اوج شهرت، وقتی خبرنگاری از او می‌پرسد چرا دیگر در تئاتر بازی نمی‌کند، می‌گوید چون بازگشتش به صحنه خیلی خیلی سخت است و تمرین زیاد می‌خواهد. این را کسی بر زبان آورده که بازی‌هایش در تئاترهای برادوی (نیویورک) بی همتا و جاودانه بوده است.

    در فیلم «شازده احتجاب»

    با چشم و ابرو و چهره زیبا، کسی بازیگر نمی‌شود

    ما هم وقتی از تئاتر به سینما آمدیم، خیلی تمرین کردیم تا قاب تصویر و دوربین فیلمبرداری و مختصات این رسانه را بشناسیم. برای اولین کار سینمایی‌ام که «خشت و آینه» ابراهیم گلستان بود، من و آقای کشاورز برای فیلمبرداری یک سکانس هفت دقیقه‌ای، تنها ۳۰ جلسه تمرین طولانی داشتیم. این تمرین‌ها را کردیم تا از بازی غلو شده تئاتری فاصله بگیریم و بازی زیر پوستی پیدا کنیم.

    همان راهی که ماپیمودیم تا از تئاتر به سینما بیاییم، در جهت مخالف هم باید طی شود. همین طور الکی نمی‌توان به واسطه اسم و رسم، چشم و ابروی زیبا و قیافه خوب و … به تئاتر آمد و روی صحنه بازی کرد.

    تئاتر متکی به بازیگر چهره، دو زار هم نمی‌ارزد

    آنان که چهره‌های سینمایی بدون هنر و دانش را به صحنه می‌آورند، کار درستی نمی‌کنند. می‌خواهند تئاترشان فروش کند؟ اگر نمایشی براساس متنی قوی روی صحنه بیاید، خوب کارگردانی شود، تبلیغ مناسبی برایش شود و … مطمئن باشید خوب می‌فروشد.

    اگر تماشاگران زیادی هم برای دیدن بازیگری خاص به تالار نمایش بیایند، در صورت موفقیت گیشه هم، آن تئاتر دو زار نمی‌ارزد. مخاطب باید برای تئاتر به سالن بیاید، نه برای اسم‌ها. البته ببخشید من این قدر رک صحبت می‌کنم.

    رضا تفنگچی در سریال «هزار دستان»

    درسی که از آنا مانیانی گرفتم

    حدود ۵۰ سال پیش با گروه تئاتر ملی رفته بودیم پاریس تا نمایشی با کارگردانی عباس جوانمرد را اجرا کنیم. آن ایام از فرصت هم استفاده می‌کردیم و به تماشای تئاتر های روی صحنه آن شهر هم می‌نشستیم.

    در یکی از شب‌ها به سالنی رفتیم که نمایشی از فرانکو زفیرلی، کارگردان معروف تئاتر و سینمای ایتالیا در آن روی صحنه بود. در آن تئاتر خانم آنا مانیانی که فیلم‌هایش را در تهران دیده بودیم و جایزه اسکار را هم برده بود، بازی داشت.

    فرصتی دست داد تا پشت صحنه برویم و از نزدیک با گروه بازیگران آشنا شویم. آنا مانیانی که آن زمان ۵۰ سال را رد کرده بود و با قد کوتاهش از زیبایی صورت هم چندان بهره‌ای نداشت، قرار بود نقش مقابل مرد ۲۵ ساله بسیار خوش تیپی را بازی کند. وقتی از داستان نمایش پرسیدیم، به ما گفتند که ماجرا مربوط می‌شود به عشق آن پسر جوان به بیوه زنی مزرعه‌دار که البته معشوق دست رد به سینه عاشق می‌زند.

    بعد از شنیدن داستان نمایش، من به مرحوم جمشید لایق که در آن سفر همراه ما بود گفتم «زفیرلی با آن تجربه‌اش چطور چنین اشتباهی کرده و این نقش را به این هنرپیشه که هیچ زیبایی ندارد و پیر هم هست داده است. آخر چگونه می‌شود با بازی مانیانی تماشاگر این عشق را باور و داستان را دنبال کند.»

    با این ذهنیت پای آن نمایش نشستیم. اما بعد از گذشت ۵ دقیقه از شروع تئاتر، چنان محو داستان و بازی‌ها شدم که رو به جمشید لایق کردم و گفتم: «به خدا این زیباترین زنی است که روی زمین وجود دارد و هر مردی عاشق او می‌شود.»

    این خاطره را برای تاکید بر نقش و اهمیت هنر بازیگری می‌گویم تا بدانید چگونه یک هنرمند چون آنا مانیانی می‌تواند در سن ۵۵ سالگی با این که زیبایی چندانی هم ندارد، نقش زنی دلفریب را ایفا کند.

    در واقع هنر باید ما را زیبا کند، دانش باید ما را زیبا کند؛ این اصل است.

    آدمی با اخلاق و فضیلت خوشگل می‌شود

    فراتر از بحث تئاتر، آدمی در زندگی هم باید با دانش، هنر، اخلاق و فضیلت خوشگل شود. اگر چنین شد، کاری کارستان کرده است. خوشگلی خدادادی که ربطی به توانایی‌های فرد ندارد، اگر توانست با داشته‌های مثبت اکتسابی‌اش در نظر مردم زیبا جلوه کند، آن وقت باید به خودش بنازد.

    همه هنرمندان، شاعران و نویسندگان بزرگ و نامی جهان هم دنبال همین بوده‌اند تا آدم را از نظر معنوی و فکری زیبا کنند. این کار با آثار هنری و ادبی مبتذل و بی اخلاق شدنی نیست.

    کجای آثار حکیم توس، حضرت مولانا، شیخ عطار، لسان‌الغیب و حضرت سعدی، بی‌اخلاقی و ابتذال را می‌بینید؟

    در جمع دوستان هنرمند

    در آثار نویسندگان و شاعران سرشناس جهان از جمله شکسپیر، ایبسن، استریندبرگ هم به هیچ وجه بی‌عفتی دیده نمی‌شود.

    همه این ها می‌خواهند انسان را به مقام برتر برسانند.

    ابتذال فرهنگی شیوع پیدا کرده است

    اما متاسفانه در چند دهه اخیر به ویژه بعد از جنگ جهانی دوم، هم داستان‌ها و هم نمایش‌ها و هم فیلم‌ها به آفت‌هایی چون هرزه‌نمایی، بد دهنی، بی‌اخلاقی و … مبتلا شده‌اند. این‌ها روی زندگی خود هنرمندان و به‌ویژه بازیگران سینمای جهان هم تاثیر منفی گذاشته است.

    در ایران هم ابتذال فرهنگی متاسفانه شیوع پیدا کرده است. استفاده از ادبیات محاوره‌ای سخیف در درام‌ها، نمایشنامه‌ها و فیلمنامه‌های ایرانی متدوال شده است. چرا این طور شده‌ایم، آن‌هم با گذشته‌ای باشکوه و فرهنگی.

    نگذاریم ضد فرهنگ جایگزین فرهنگ والای کشورمان شود

    ما سابقه بزرگی در عرصه فرهنگ داشته‌ایم. پیش از آن‌که مسلمان شویم هم یگانه‌پرست بوده‌ایم. در تاریخ ما نشانی از ادیان بدوی و بت پرستی نیست. ما در دوره هخامنشی هم مهد کودک داشته‌ایم. قانون کار نوشته بوده‌ایم که در لوح‌های به‌دست آمده از تخت جمشید به آن اشاره می‌شود. زنان از حقوق مترقی بهره‌مند بوده‌اند. هیچ‌گاه برده‌داری در این سرزمین رسمیت نداشته است.

    شما همین دعای داریوش را که می‌گوید خدایا کشورم را از سه آفت دروغ، خشکسالی و جنگ محافظت فرما را ببینید که چقدر بزرگ و آموزنده است. حرف به این زیبایی کم گیر می‌آید. اول از همه دروغ را گفته که پایه و اساس همه بی‌اخلاقی‌ها است.

    ما نباید بگذاریم یک ضد فرهنگ بیاید جایگزین این سابقه فرهنگی والای کشورمان شود.

    ما داشته‌های اسلامی خودمان را هم خوب عرضه نمی‌کنیم. واقعاً چقدر از شخصیت بزرگ امام علی (ع) را به مردم شناسانده‌ایم. وجوه معرفتی، علمی، عرفانی و اخلاقی ایشان را به چه میزان آشکار کرده‌ایم؟ آیا مولای متقیان را که نهایت پرهیزگاری بود را آن‌طور که شایسته است معرفی کرده‌ایم؟ در مورد حضرت رسول اکرم و دیگر بزرگان دین هم نتوانسته‌ایم قطره‌ای از دریای وجود آنان را به تشنگان معرفت و اخلاق برسانیم.

    سانسور ما را با اخلاق نمی‌کند!

    این حرف‌ها را که می‌زنم، شاید یک عده فکر کنند با سانسور می‌شود این مشکل را حل کرد؛ نه اشتباه است و با سانسور اوضاع بدتر می‌شود. بدترین چیز در هنر، سانسور است؛ مثل اسیدی عمل می‌کند که پای درخت ریخته می‌شود و ریشه‌اش را می‌سوزاند.

    سال ۵۸ که مسوول اداره تئاتر کشور بودم، پیشنهادی آمد که شورایی تشکیل شود تا پیس‌های پیشنهادی را بخواند و آن‌ها را که ارزش بیشتری، دارند، برای به صحنه رفتن انتخاب کند. من بی‌درنگ با این پیشنهاد مخالفت کردم و گفتم «می‌خواهید من سانسورچی شوم». پیشنهاد دهندگان توجیه آوردند که با این تمهید تنها می‌خواهیم نگذاریم کار ضعیف اجرا شود. پاسخ دادم این به ما ربطی ندارد، اگر کاری ضعیف بود، خود تماشاگر آن را هو می‌کند و با این مخالفت، نمایش خیلی زود از صحنه پایین می‌آید و بعد از مدتی دیگر این وضعیت تکرار نمی‌شود.

    جمشید مشایخی بارها در بیمارستان بستری شده بود/ عیادت محمدعلی کشاورز از او

    با سانسور هنر و با بگیر و ببند جامعه با اخلاق نمی‌شود. سانسور یک اثر هنری را عرض می‌کنم؛ قبلا توضیح دادم که یک کار هنری، هیچ‌گاه نمی‌خواهد جامعه را به فساد بکشاند، ضد اخلاقیات عمل نمی‌کند، آن وجوه منحط فرهنگ بیگانه را رواج نمی‌دهد و بر مخاطب تاثیر سوء ندارد. با این‌حال متاسفانه بسیاری از تنگناها و محدودیت‌های پیش آمده برای اهالی هنر هیچ ربطی به این مقولات ندارد. برای مثال چند سال پیش نمایش «گالیله» نوشته برتولت برشت که قرار بود حمید سمندریان اجرایش کند، مجوز نگرفت. آخر کجای این اثر ضد اخلاقی یا مبتذل یا برخلاف مبانی فرهنگی جامعه است.

    هنرمند از رییس خوشش نمی‌آید

    بخشی از مشکلات ما در هنر، بروکراسی این عرصه است. صریح بگویم، هنرمند از رییس خوشش نمی‌آید. دوست ندارد مجیز کسی را بگوید. نمی‌خواهد چاپلوسی کند.

    باید کسی باشد که برای هنرمند کار و راه را برای هنرنمایی او باز کند. این دیگر رییس نیست و خادم هنر است. اگر هدف این همه اداره بزرگ و کوچک که ساخته‌اند و بیشتر نقش ترمز و بازدارندگی دارند، خدمت به هنرمندان باشد، مشکلی پیش نمی‌آید. مسئله آن جا بروز پیدا می‌کند که می‌خواهند برای اهالی هنر آقا بالاسر باشند؛ این شرایط را هنرمندان نمی‌پذیرند. این را ناصحانه عرض می‌کنم و معتقدم رابطه اهالی هنر و مدیران باید مورد بازنگری قرار بگیرد.

  • چه میشود که رحمت الهی، بلای طبیعی می شود؟؟

    به هیچ عنوان قابل توصیف نیست حال و روی افرادی که عزیزشون رو به خاطر سیل ناگهانی از دست دادند و یا خونه و زندگیشون نابود شده . اون هم طی این روزهای بهاری که علی القاعده می بایست شاد و خوشحال درکنار خانواده باشند . اما دنیا همین است.
    مشخص نمی کند که فردا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. هیچکدام از هموطنان ما فکر نمی کردند نوروزشان را با مصیبت و غم آغاز کنند.
    بارندگی اون هم در این حد وسیع برای کشور ما که چند سالی است دچار خشکسالی شده می تونه یک نعمت بزرگ به حساب بیاد. اما چه می شود که این رحمت الهی به بلای طبیعی بدل می گردد؟؟ شاید اگر مدیریت کشور اصولی و درست بود، شاید اگر با طبیعت بی مهری نمی کردیم. شاید اگر به هشدار ها توجه می کردیم و در مسیر سیل توقف نمی کردیم و شاید هایی که همیشه بعد از بلا به ذهنمان خطور می کند.
    ضمن عرض تسلیت به خانواده های داغدار و آرزوی رفع مشکلات و خسارات ناشی از بلایای طبیعی ، امیدوارم که هرگز دیگر شاهد چنین اتفافاتی در کشورمون نباشیم.
    یک طرف داغ از بین رفتن آدم ها و گرفتاری همطونان و از طرفی دیگر سوء استفاده و انتقام گیری برخی واقعا عذابم میده. درست در زمانیکه نیازمند همدلی، اتحاد و همراهی هستیم برخی به دنبال مقصر می گردند. بلایای طبیعی تقصیرکار ندارد. بلایی که قبل از سیل خودمان بر سر طبیعت آورده ایم امروز دامن گیر هموطنانمان شده است. بجای گشتن دنبال مقصرین حادثه کمک کنید تا هرچه زودتر مسیرها و خانه های خراب شده بازسازی شود.
    حادثه ی زلزله کرمانشاه به ما آموخت که هرکسی که شماره کارت می دهد و در مناطق آسیب دیده حضور دارد و فیلم و استوری می فرستد. حتما خیرخواه و نوع دوست نیست. برخی بدنبال کلاهبرداری و معروفیت و ماهی گرفتن از این آب گل آلودند.
    مراقب باشیم …
    شبنم حاجی اسفندیاری
     

  • خدا کند که سال ۱۳۹۸ سال خوبی باشد ….

    درست یک سال پیش در چنین لحظاتی برای تبریک سال نو آرزو کردم که سال خوب و خوشی داشته باشیم. سرشار از عشق و نوع دوستی. تقریباً تمام آرزوهای ما در سالی که گذشت براورده نشد. و هرچیزی را که نمیخواستیم و از آن گریزان بودیم بر سرمان همچون آواری فرود آمد. سال ۱۳۹۷ سال خوبی نبود.

    اما اکنون، چند ساعت مانده به بهار ۹۸ میخواهم بنویسم. میخواهم آرزو کنم. و از خداوند بخواهم سرنوشت ملت نجیب و مظلوم ایران را به گونه ی دیگری رقم بزند. میخواهم آرزو کنم که نگاه ویژه ای به مردم ایران داشته باشد. خواه ناخواه کشور ما روزهای خوبی را سپری نمی کند. حال این از تحریم است یا بی تدبیری مسئولین و مدیران، خدا می داند! هرچه که هست این شرایط در خور ایرانیان نیست. مردمی که تا به امروز و در چهل سالگی انقلاب اسلامی پای این کشور ایستاده اند و با همه چیزش ساخته اند.
    پس آرزو می کنیم که سال ۱۳۹۸ سال خوب و خوشی باشد. سالی که حکومت در برقرای عدالت، مبارزه با فساد و اختلاس های نجومی ، اجرای قانون و رفع فقر و تبعیض موفق باشد. سالی که دیگر تحریم ها بهانه ای برای افزایش فشار اقتصادی برای مردم نباشد. سالی که گرانی ارز بهانه ی افزایش نرخ هر چیزی نباشد. سالی که صدا و سیمای میلی ایران به اصل خود بازگشته، ملی و مردمی شود. سالی که جان مردم بخاطر کیفیت پایین خودروها بیهوه هدر نرود. سالی که هیچ خبرنگاری و هیچ فعال رسانه ای به دلیل انتقاد و یا تفاوت دیدگاه زندانی و محروم از کار نشود. هیچ کارگری بیکار نشود. هیچ سفره ای خالی نماند. هیچ پدری شرمنده زن و فرزند نباشد. و هیچ خانه ای بر اثر زمین لرزه بر سر صاحبانش آوار نگردد.
    سال ۹۷ سال خوبی نبود، خدا کند که ۹۸  سال خوبی باشد. برای همه ایرانیان
    نوروز باستانی بر همه ایرانیان و فارسی زبانان خجسته باد.
    شبنم حاجی اسفندیاری
    ۲۹ اسفند ۱۳۹۷

  • تصویری ترسناک روی پوستر یک سریال ایرانی/ عکس

    هفتمین قسمت از سریال «احضار» به کارگردانی رامین عباسی‌زاده از طریق گلرنگ‌‎رسانه به شبکه خانگی عرضه شد.

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در قسمت هفتم سریال «احضار» با ماجراها و هویت افرادی روبرو هستیم که در شش قسمت ابتدایی تصاویر و نقل قول‌هایی غریب درباره‌شان، ارائه شده بود.
    «احضار» اولین سریال ایرانی در گونه ترسناک است و می‌کوشد با به کارگیری مولفه‌های هراس‌زا در اساطیر مردمان مشرق زمین، به روایت داستان بپردازد.

    الهه جعفری، شهریار ربانی، کیمیا ملایی، بنیامین پیروانی، حسین سیفی، ریحانه رضی، یاسمن همتی، نرگس امینی، نوش آفرین رحمانی، شیما مرزی، بهار خانی، محمد توکلی و سلیمه رنگزن بازیگران این سریال هستند.

    *

  • رونمایی از گوشی تاشوی هوآوی میت ایکس با فناوری ۵جی/ عکس

    هوآوی گوشی تاشوی خود (بدون شکاف و حاشیه سخت‌افزاری) را در بارسلونا مجهز به فناوری ۵G رونمایی کرد.

    به گزارش خبرآنلاین، گوشی جدید که ظریف‌تر از گلکسی فولد سامسونگ طراحی‌شده، مجهز به نمایشگر یکدست ۸ اینچی با رزولوشن ۲۴۸۰ در ۲۲۰۰ پیکسل است که وقتی بسته می‌شود نمایشگر اصلی آن ۶.۶ اینچ با رزولوشن ۲۴۸۰ در ۱۱۴۸ پیکسل می‌شود و نمایشگر پشتی نیز ۶.۶ اینچ با رزولوشن ۲۴۸۰ در ۸۹۲ پیکسل دارد.{لینک}

    گوشی-فبلت هوآوی مجهز به مودم نسل پنجم Balong ۵۰۰۰ ۵G است و با تراشه ۷نانومتری سریع‌ترین نرخ انتقال روی شبکه جدید را در خود جای‌داده است.

    باتری ۴۵۰۰ میلی‌آمپر ساعت و سوپر شارژ سریع باعث می‌شود تا گوشی در ۳۰ دقیقه ۸۵ درصد شارژ شود.

    این گوشی با ۸ گیگ رم و ۵۱۲ گیگ حافظه داخلی به قیمت ۲۲۹۹ یورو از اواسط سال راهی بازار می‌شود.

    *

  • گزارش تکان‌دهنده از پشت پرده بحران گوشت

    ایرنا نوشت:«قاچاق دام»، «ورود دلالان به بازار گوشت» و «موج سواری برخی سوء‌استفاده‌گران از آشفته بازار گوشت» از جمله سرتیترهایی است که این روزها پیرامون وضعیت گوشت قرمز در رسانه ها منتشر شده است.

     گوشت قرمز در این روزها به معضلی برای افکار عمومی و سبد خانوار تبدیل شده است. هرچند تلاش برای تامین گوشت قرمز مورد نیاز کشور از هوا و دریا و زمین ادامه دارد اما انگشت اتهام به عوامل گرانی شامل قاچاق دام در نتیجه تفاوت نرخ ارز نشانه رفته است؛ زیرا افزایش قیمت ارز، قاچاق دام از ایران را برای دلالان سودده کرده و از سوی دیگر، برخی ناتوانی در تامین گوشت مورد نیاز را عامل مهم این وضعیت می‌دانند.
    ماجرا از کجا شروع شد
    واقعیت داستان گوشت از مدتها قبل قابل پیش بینی بود، وقتی آمار تولید و مصرف سالانه در کنار یکدیگر قرار می گرفت.
    بررسی ها نشان‌می دهد، نه قاچاق و نه ناتوانی در واردات و نه افزایش نرخ ارز ، هیچکدام متهم اصلی بحران گوشت نیستند بلکه موضوع گوشت گره خورده است به قانونی به نام «انتزاع».
    قانون انتزاع در پایان دولت دهم تصویب شد و در دولت یازدهم در سال ۱۳۹۲ شکل اجرایی به خود گرفت و بر اساس آن سیاستگذاری صادرات و واردات و تنظیم بازار محصولات کشاورزی از وزارت صنعت، معادن و تجارت جدا و به وزارت جهاد کشاورزی سپرده شد.
    در ماه‌های پایانی سال ۱۳۹۲ بود که قانون انتزاع به مرحله اجرا درآمد؛ به موجب مفاد پیش بینی شده در این قانون، وزارت جهاد کشاورزی مسئولیت عمده تامین این ماده پروتئینی در سبد خانوار را عهده دار شد.
    مروری بر سخنان مقام های مسئول وزارت جهاد کشاورزی در سال‌های گذشته نشان می‌دهد حتی اخباری در خصوص رسیدن به مرز خودکفایی نیز از سوی آنان منتشر شده است اما واقعیت چه بود؟ بی تردید بررسی وضعیت تولید گوشت قرمز بدون توجه به چرخه تولید این کالای استراتژیک اقدامی بیهوده خواهد بود.
    بررسی‌ها نشان می دهد، جو از جمله نهاده های اصلی است که در تولید گوشت قرمز نقش مهمی دارد بنابراین تنظیم بازار این محصول، نقشی مهم در ایجاد تعادل در هزینه‌های دیگر بخش‌های مرتبط را دارد؛ بررسی قیمت و چگونگی تامین این کالای اساسی می‌تواند بیانگر میزان موفقیت وزارت جهادکشاورزی در ایجاد ثبات در بازار نهاده و حمایت از تولید کنندگان گوشت قرمز باشد.
    بررسی ها نشان می دهد، نرخ تضمینی جو داخلی با هدف افزایش تولید یا به عبارت دیگر حمایت از تولید داخل در چهار سال اخیر افزایش چشمگیری داشته است.
    در سال ۱۳۹۱ قیمت هرکیلوگرم جو ۳۴۰۰ ریال بوده که این عدد در سال ۱۳۹۶ با ۲۰۳ درصد افزایش به رقم ۱۰۳۰۰ ریال رسید. اما بررسی‌ها نشان می دهد افزایش ۲۰۳ درصدی قیمت تضمینی در نهایت رشد ۷.۶ درصدی تولید در کشور را به همراه داشته است.
    در این دوره نیز بررسی آمارها حکایت از سیر صعودی واردات جو به کشور دارد.
    آمارهای ارائه شده از سوی گمرک نشان می دهد حجم واردات جو افزایشی برابر با ۶۶ درصد را شاهد بود؛ در این دوره زمانی، افزایش نرخ تضمینی توام با افزایش نرخ ارز تخصیصی، زمینه را برای بالارفتن چشمگیر هزینه تولید فراهم کرد.
    در این دوره زمانی نرخ ارز تخصیصی رشدی ۱۸۲ درصدی را شاهد بود. در دوره اجرای قانون انتزاع، شاهد افزایش قیمت اقلام عمده دیگر نهاده‌های تولید همچون یونجه به میزان ۱۰۰ درصد و سبوس گندم به میزان ۸۷.۵ درصد بوده‌ایم؛ پس طبیعی است که بهای تمام شده محصول افزایش یابد.
    آمار تولید و مصرف گوشت قرمز
    طبق آمار ارائه شده از سوی وزارت جهادکشاورزی، تولید انواع گوشت قرمز در سال ۱۳۹۱ نزدیک به ۷۴۷ هزار تن بود که این میزان در سال ۱۳۹۶ به ۸۳۵ هزار تن رسید.
    برای بررسی صحت این آمار نگاهی به روند واردات و صادرات گوشت قرمز منتشر شده از سوی گمرک جمهوری اسلامی و میزان مصرف ارائه شده از سوی سازمان آمار می اندازیم.
    براساس اطلاعات منتشر شده در مرکز آمار ایران، متوسط مصرف انواع گوشت قرمز هر فرد ایرانی در سال ۱۳۹۱ معادل هفت کیلو و ۳۰۰ گرم بود. در این سال جمعیت کشور حدود ۷۶ میلیون نفر بود؛ با این حساب میزان مصرف گوشت قرمز در آن سال معادل ۵۵۵ هزارتن برآورد می شود.
    با احتساب واردات ۱۲۰ هزار تنی در برابر صادرات ۵ هزار تنی، ۱۱۵ هزار تن از میزان مصرف از محل واردات تامین شده و بقیه نیاز مصرف – معادل ۴۴۰ هزار تن – از محل تولید داخل است که با رقم اعلامی وزارت جهادکشاورزی در سال مورد نظر تفاوت آشکار دارد.
    در سال ۹۶ و با گذشت چهار سال از اجرای قانون انتزاع، رقم تولید انواع گوشت قرمز ۸۳۵ هزار تن اعلام شد در حالی که ارقام ارائه شده از سوی مرکز آمار نشان می دهد متوسط مصرف انواع گوشت قرمز هر فرد ایرانی در سال ۹۶ با کاهشی در حدود ۲۴ درصد نسبت به سال ۱۳۹۱ برابر پنج کیلو و ۶۰۰ گرم بوده است.
    با احتساب جمعیت ۸۰.۸ میلیونی کشور در این سال، کل گوشت مصرفی در این سال معادل ۴۵۳ هزار تن است.
    همچنین با در نظر گرفتن میزان واردات معادل ۱۵۰ هزار تن و کسر ۲ هزار تن صادارت، فقط ۳۰۱ هزار تن انواع گوشت قرمز در کشور تولید شده که ۳۲ درصد نسبت به تولید واقعی در سال ۹۱ و ۶۴ درصد نسبت به رقم اعلامی وزارت جهادکشاورزی (برای تولید سال ۹۶ ) کمتر است.
    به نظر می‌رسد پاشنه آشیل بازار گوشت و افزایش قیمت آن، به همین مساله است یعنی «کاهش تولید».
    به عبارت دیگر آمارها نشان می دهد وزارت جهادکشاورزی در طول اجرای قانون انتزاع نه فقط در حفظ میزان تولید نسبت به سال های گذشته موفق نبوده بلکه روند تولید نیز رو به کاهش هم بوده است.
     کاهش مصرف گوشت در ایران
    بررسی اطلاعات ارائه شده از سوی مرکز آمار ایران درخصوص سبد هزینه خانوار بیانگر آن است که افزایش فقر غذایی و افزایش شکاف طبقاتی از دیگر پیامدهای مدیریت ناکارآمد قانون انتزاع بود. همچنین در مقایسه با آمارهای جهانی و براساس اطلاعات دریافتی از گزارش سازمان خواربار جهانی (فائو)، متوسط مصرف سرانه انواع گوشت قرمز در بازه زمانی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ میلادی نشان از کاهش مصرف آن در ایران و همچنین شکاف شدید مصرف نسبت به کشورهای مختلف است.
    مصرف این کالا در سال ۲۰۱۷ در ایران حدود ۶ کیلوگرم بوده در حالی که میزان آن در آمریکای شمالی ۴۷.۲ ،اتحادیه اروپا ۴۴.۹، آمریکای لاتین ۲۷.۵، آسیای شرقی ۲۰، خاورمیانه ۱۰ و میانگین جهانی ۲۰.۴ کیلوگرم بوده است.
    افزایش شکاف طبقاتی با اجرای قانون انتزاع
    براساس اطلاعات ارائه شده از سوی مرکز آمار، هر ایرانی در دهک اول درآمدی در طول سال فقط ۲.۷ کیلوگرم گوشت مصرف کرده است در حالی که در دهک دهم، میزان مصرف حدود ۱۴ کیلوگرم بوده است یعنی حدود ۵.۲ برابر.
    با اجرای قانون انتزاع امید آن بود که با برنامه‌ریزی دقیق این فاصله کاهش یابد و یا حداقل این شکاف در سال ۹۶ به همان نسبت سال ۹۱ حفظ شود در حالی که اطلاعات موجود نشان می دهد این اختلاف در سال ۹۶ نه تنها کم نشد بلکه این عدد به ۶.۵ برابر افزایش یافت.
    به نظر می رسد برای کنترل بازار گوشت و بازگرداندن آرامش به این بازار، باید معضل واقعی در این حوزه در نظر قرار گیرد، یعنی معضل کاهش تولید.
    ​از این رو تکیه بر آمارهای واقعی و نه ساختگی و در نظر گرفتن توان کشور از یک سو و تصمیم سازی دقیق برای مدیریت بازار از سوی دیگر نیاز این حوزه تلقی می‌شود.

    *

  • پایانِ با شکوه جشنواره فیلم فجر!

    محمدحسین عباسی، از نویسندگان برنامه تلویزیونی «نود»، حضور علی نصیریان در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر برای دریافت سیمرغ بلورین نقش مکمل مرد را، پایان باشکوه این رویداد سینمایی خواند.

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محمدحسین عباسی، نویسنده، در صفحه اینستاگرام خود با ستایش از حضور و گفتار علی نصیریان در مراسم اختتامیه سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر، این بازیگر پیشکسوت را ستاره واقعی سینمای ایران دانست.
    او در صفحه اینستاگرام خود نوشت: «من آدم سعادتمندی هستم». دورتر از اعتراض‌ خودنمایانه همایون غنی‌زاده و اجرای فاجعه‌بار مراسم اختتامیه، این خودِ سینماست که سوار بر چهار کلمه فراموش‌نشدنی علی نصیریان، ظاهر می‌شود و می‌درخشد. بهترین فیلم جشنواره، درست در همین لحظه کلید می‌خورد. فیلمی که بازیگر نقش اول‌ آن در سخت‌ترین روزها به شوق سینما روی پاهایش ایستاده و بدون ادا و اصول خودش را به سالن رسانده تا جایزه‌ای را تحویل بگیرد که در چهار دهه گذشته، هرگز سهمی از آن نداشته است. بازیگری که قامت‌اش از قد جشنواره و آدم‌های جشنواره بلندتر است اما خودش را عضوی از سینما می‌داند، هنوز از «آتیه» حرف می‌زند و وقتِ ستایش از جوان‌ترها، برق نگاه‌اش از چند فرسخی پیداست. آخر ماجرا هم، یکی از هم‌نسل‌ها پیدا می‌شود تا خودش را در لذتِ بردن این جایزه شریک کند. در سینما جایی برای پیرمردها هست. همیشه هست. جشنواره سی‌وهفتم دورریختنی‌های زیادی دارد اما این لحظه همیشه در ذهن‌مان خواهد ماند، یک پایانِ باشکوه. عاشقانه‌ای استوار برای سینما؛ بدون حواشی و جنجال‌های اضافه‌ای که هر روز در کنفرانس‌های خبری تماشا کرده‌ایم. یک روایتِ خالص از تداوم یک ستاره واقعی. گذرِ سال‌ها، زندگی آدم‌ها را روی صورت‌شان نقاشی می‌کند و سعادتمندترها، مدام فرصت دارند که در نقشی تازه، چهره تازه‌ای برای خودشان پیدا کنند. حتی اگر برای چهار دهه صدایِ کشدار دست‌ها به اسم‌شان متصل نشده باشد. بهترین‌ها غالبا برای بردن جایزه به هر دری نمی‌زنند. این جایزه‌ها هستند که راه‌شان را به طرف آن‌ها پیدا می‌کنند. به طرف شما که یک عمر اعتبار کلوزآپ‌ها و دلِ قرصِ لانگ‌شات‌ها بوده‌اید. برای شما که علی نصیریان هستید. شما که می‌دانید برای معرکه‌ماندن، هیچوقت دیر نیست.»

    *

  • مرگ بر ترامپ…

    ترامپ به جنگ برجام و صلح و دموکراسی آمده است. فی الواقع این «مرگ» خواهی نیست زیرا قابل ترجمه است به زنده باد برجام، زنده باد دموکراسی و زنده باد ایران…

    عصر ایران؛ مهرداد خدیر- «مرگ بر آمریکا؛ یعنی مرگ بر ترامپ و جان بولتون و پمپئو».

    این سخن آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار سنتی ۱۹ بهمن ۱۳۹۷ با فرماندهان و پرسنل نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که در پاس‌داشتِ دیدار تاریخی همافران نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی با امام خمینی رهبر فقید انقلاب در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ هر سال انجام می‌شود.
    ۴۰ سال پیش، روزنامۀ کیهان در صفحۀ اول تصویری منتشر کرد که در آن بدون آن که چهره‌های نظامیان مشخص شود پرسنل نیروی هوایی را در حال سلام نظامی و ادای احترام به امام خمینی نشان می‌داد.
    شاه در مقام «بزرگ ارتشتاران» سه هفته قبل از ایران رفته بود و این اتفاق از همراهی ارتش با انقلاب خبر داد و تکذیب ستاد ارتش شاهنشاهی هم کارگر نیفتاد و امام خمینی شخصاً بر عکس کیهان صحه گذارد و از آن پس روند سقوط رژیم سلطنتی سرعت گرفت و به ۷۲ ساعت نرسید.
    باری، نمی‌خواهم به آن ماجرا بپردازم. چه، انگیزۀ این نوشتار همان جمله است که در صدر آمد: «مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر ترامپ و جان بولتون و پمپئو».
    این برای نخستین بار است که رهبری عالی نظام مصادیق «مرگ بر آمریکا» را با ذکر نام مشخص می‌کنند. تفکیک از «ملت آمریکا» البته قبلا هم صورت پذیرفته بود اما نام بردن از مثلث جهنمی «ترامپ، جان بولتون و مایک پمپئو» و معرفی مصداق، برای اولین بار رخ می‌دهد.
    شاید خوانندگانی که با نوع نگاه این نویسنده در طول این همه سالی که می‌نویسد آشنایند از این نوشتار شگفت‌زده شوند و حتی برخی «سفارشی» تصور کنند.
    اما بگذارید یادآوری کنم در زمرۀ اولین کسان بودم که یادآور شدم شعار «مرگ بر آمریکا» – با این واژگان- در ردیف شعارهای اصلی انقلاب اسلامی۵۷ نبود و بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران در آبان ۱۳۵۸ اضافه شد.
    شعارهای ضد آمریکایی در جریان انقلاب اینها بود: «این شاه آمریکایی اعدام باید گردد» و «بعد از شاه نوبت آمریکاست» و برای این که نیروهای مذهبی با کمونیست‌ها و مائوئیست‌ها مرزبندی کنند این شعار: «چین، شوروی، آمریکا/ دشمنان خلق ما».
    دانشجویان مسلمان پیروخط امام هم وقتی از دیوارهای سفارت بالا رفتند پارچه‌نوشتۀ «مرگ بر آمریکا» را بر سر در آن نیاویختند بلکه پلاکارد و شعارشان این بود: «خمینی می‌رزمد، کارتر می‌لرزد.» بعدتر البته «مرگ بر آمریکا» رایج شد و در رسانه ها هم انعکاس یافت.
    این پیشینه را آوردم تا کسانی گمان نکنند «سفارش»ی در کار است اما بگذارید بگویم هر قدر درباره «مرگ بر آمریکا»های قبل می توان نظرات مختلف داشت در عصر آمریکای ترامپ، مرگ بر آمریکا همان «مرگ بر ترامپ» و آن دو موجود دیگر است.
    چرا مرگ بر ترامپ نگوییم؟ مگر او زندگی ما را هدف قرار نداده و به جان و مایحتاج اولیه ما نیفتاده است؟
    مرگ بر «ترامپ»ی که از برجام خارج شد و مردم ایران را دچار گرفتاری کرده و تندروهایی را در مخالفت با برجام مجال و میدانِ شماتت داده است.
    مرگ بر «ترامپ»ی که سیمایی از جهان آزاد را به تصویر کشیده که نتوان از دموکراسی گفت و موضوع روز را به قیمت گوشت و مرغ تقلیل داده و کاری کرده که به رده پایین هرم مازلو بازگردیم.
    یادمان باشد: هر بار که مردم ایران در رؤیای دولت ملی و دموکراتیک با حضور در صحنه به یک جامعه مردم‌سالار و ارتباطِ بی‌تنش با جهان دل می‌بندد این تندروهای آمریکایی‌اند که این رؤیا را باطل می‌کنند.
    عجبا که هر بار هم وقتی است که این سو ندای آشتی بلند شده است و آنها صدای صلح را خاموش می‌کنند و کاری می‌کنند تا آزادی خواهان و تحول طلبان، سرزنش شوند.
    دکتر محمد مصدق، با آمریکایی‌ها گفت و گو کرد و نومید از بریتانیایی که توطئه می‌کرد و اتحاد شوروی که طلای ما را نمی‌داد شاید امید داشت آمریکایی‌ها با بریتانیا همراهی نکنند و البته چنان هم نیست که تصور کنیم همه تخم‌مرغ‌ها را در سبد آنها چیده بود چرا که  اگر استالین نمرده بود جسارت دخالت نمی یافتند اما به هر حال، آنها دولت او را سرنگون کردند.
    ۲۵ سال بعد و به خاطر گسترش شکاف ناشی از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ انقلاب ضد سلطنتی به پیروزی رسید اما دولت موقت، سفارت آمریکا در تهران را نبست و با دو بار اشغال (سفارت و کنسول‌گری در تبریز) مقابله کردند و هیأتی عالی رتبه ( بازرگان، چمران، یزدی و محمد مجتهد شبستری) در الجزیره با زیبگنیو برژه‌ژینسکی مشاور ارشد کارتر گفت و گو کردند تا پول‌های فروش نفت را که برای خرید سلاح نگاه داشته بودند پس بگیرند و مواضع ایران انقلابی را هم منتقل کنند و پیش‌تر دکتر یزدی وزیر خارجه دولت کارتر را از پذیرش شاه به مثابه یک اتفاق تنش‌زا برحذر داشته بود.
    آمریکایی ها اما چه کردند؟ شاه را با نام مستعار پذیرفتند و به تصریح فرح از ترس واکنش افکار عمومی و برای پوشش به کلینیک بیماران روانی منتقل کردند.
    در حالی که در همان مکزیک هم قابل درمان بود. گابریل گارسیا مارکز در کتاب «یادداشت های پنج ساله» فاش کرده این پوست خربزه جمهوری خواهان یا دیوید راکفلر بانک‌دار زیر پای جیمی کارتر رییس جمهوری دموکرات بود چون می‌دانستند پاسخ این پذیرش بر پایه نوع واکنش‌های مرسوم آن دوره، اشغال سفارت و قطع رابطه و انتخاب نشدن کارتر برای دوره بعد خواهد بود.
    کارتر ابتدا مخالفت می‌کند اما به او می‌گویند شاه با نام مستعار می‌آید ولی خبر را لو می‌دهند یا درز می‌کند و اتفاقات بعدی رخ می‌دهد و اول از همه سقوط دولت موقت و منتفی شدن احتمال انتخاب مهندس بازرگان به عنوان اولین رییس جمهوری ایران به جای ابوالحسن بنی صدر که مسیر متفاوتی را رقم می‌زد.
    این مثال‌ها و مصداق‌ها برای آن است که صریح و روشن بگویم آمریکایی‌ها از لیبرالیسم و دموکراسی دم می‌زنند اما هر بار که نسیمی از لیبرالیسم در ایران می‌وزد آن که توطئه و خاموش می‌کند خودشان هستند. مصدق و بازرگان را گفتیم و نوبت به سال ۷۶ می‌رسد و سید محمد خاتمی.
    رییس جمهوری جدید برآمده از آرای ۲۰ میلیون ایرانی، با گفتمان متفاوت در دی ماه ۱۳۷۶ و در گفت و گو با کریستین امان‌پور (خبرنگار سی .ان. ان) درهای دوستی را گشود و کوشید از ارتفاع دیوار بی‌اعتمادی بکاهد. پاسخ اما چه بود؟ دولت بیل کلینتون همچنان تحریم‌ها را که البته در مقیاسی بسیار بسیار محدودتر از اکنون بود تمدید کرد.
    ۴ سال بعد بیل کلینتون رفته بود و بوش بر سر کار بود. رییس جمهوری ایران در شهریور ۱۳۸۰ در زمرۀ نخستین سران جهان بود که حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را محکوم و اعلام همدردی کرد. در حالی که همه می‌دانستند میان ایران و القاعده و طالبان هیچ نسبتی نمی تواند برقرار باشد تنها ۴ ماه بعد اما رییس جمهوری آمریکا (جرج بوش پسر) ایران را در محور شرارت معرفی کرد و سال بعد این زمزمه درگرفت که به جز عراق، ایران را هم هدف دارد در حالی که ایران در دورۀ جرج بوش پدر در جبهۀ مخالف آمریکا نبود و از سقوط صدام حسین رضایت داشت.
    با روی کار آمدن حسن روحانی و با مدیریت جواد ظریف در وین توافق هسته‌ای انجام شد و امتیازاتی دادیم و از غنی‌سازی ۲۰ درصدی صرف‌نظر کردیم تا از انزوا به‌درآییم ولی در مقابل رفتاری پیشه کردند که مواضع رادیکال‌ها را تقویت کرده‌اند تا کار به جایی برسد که کسانی در داخل، مردم را شماتت کنند و بگویند اگر گوشت، گران شده به خاطر انتخاب خودتان است و انگار نه انگار که همین سرزنش کنندگان به خوردن اشکنه ترغیب می کردند. انتخاب ما ارتباط بود نه انزوا و این انزوا و تحریم، دوباره تحمیل شده است.
    مرگ بر آمریگا مرگ بر «ترامپ»ی است که ارزش‌های دموکراسی را به سُخره گرفته و جهان را از عصر دانایی به دورۀ ما‌قبل آن بازگردانده است.
    ۲۷ سال قبل الوین تافلر در کتاب «جابه‌جایی در قدرت» و در توضیح «دانایی و ثروت و خشونت در آستانۀ قرن بیست و یکم» به نام «دونالد ترامپ» هم اشاره می‌کند و از او به عنوان کسی نام می‌برد که نمی‌خواهد وارد عصر دانایی شود و با اتکا به ثروت بر آن است که قدرت را تصاحب کند.
    این اتفاق اما دو سال است که افتاده و بر این پایه، ترامپ در نقطۀ مقابل عصر دانایی قرار می‌گیرد و با همۀ ظاهر مدرن و قدرت و ثروت، نماد ارتجاع در دنیای مدرن و پسا‌مدرن است.
    اگر در «مرگ بر آمریکا» تردید دارید درباره «ترامپ و جان بولتون و پمپئو» تردید نکنید.
    آری! مرگ بر ترامپ که به جنگ برجام و صلح و دموکراسی آمده است. فی‌الواقع این «مرگ»‌خواهی نیست و حتی با مرگ بر آمریکاهای قبل ترامپ تقاوت دارد. زیرا قابل ترجمه است به زنده باد برجام، زنده باد دموکراسی و زنده باد ایران… به زبان فوتبالی‌ها ترامپ به دموکراسی و میانه‌روی و صلح‌خواهی پاسِ گل نمی‌دهد. او به اقتدار گرایی و نظامی‌گری، پاسِ گل می‌دهد.
    ممکن است بر این نویسنده خُرده بگیرید که تا کی مرگ بر این و مرگ بر آن؟ اما مگر با برجام، مرگ بر این و مرگ بر آن را کنار نگذاشته یا دست کم فاصله نگرفته بودیم؟ خود ترامپ بود که این بازی را شروع کرد.
    این شعر مارگوت بیکل را احمد شاملو به زیبایی به پارسی برگردانده: «آغاز جُداسری/ شاید/ از دیگران/ نبود».
    در این فقره اما آغاز جُداسری از ما نبوده است. اگر هم می‌گویید کسانی در داخل بهانه دادند باز هم ترامپ است که فضا را برای تحول‌خواهان و دموکراسی‌طلبان تنگ کرده و دغدغۀ  جامعه را به امور روزانه فروکاسته و با این اعتبار است که مرگ بر ترامپ را نه یک دشنامِ سیاسی که ابراز نفرت از سیاست‌هایی باید دانست که چون اختاپوس و کابوس به جان جامعۀ ایران افتاده است…

  • آقای نوبخت؛ الان وقت گلایه از مردم نیست، وقت حل کردن مشکلات است

    آقای نوبخت عزیز، خود را جای پدری بگذارید که یک حقوق اداری می‌گیرد و دختری دم بخت دارد، پسری که دانشگاه آزاد می‌رود و کودکی که پوشک نیاز دارد. به اینها قیمت گوشت، برنج و روغن را هم اضافه کنید. قیمت میوه و لباس را هم در نظر بگیرید. با این شرایط زندگی سخت می‌شود آقای معاون.

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- نوبخت معاون رییس جمهور و رییس سازمان برنامه و بودجه با تعریف از روحیه مردم در زمان جنگ ۸ ساله گفت:«در آن زمان برای سوءاستفاده نکردن دشمن عجز و لابه نمی‌کردیم اما الان که در شرایط سخت جنگ اقتصادی نابرابر هستیم، متاسفانه آن نوع تحمل کردن کم‌رنگ شده است.»
    بله، روحیه مردم در زمان جنگ بی‌نظیر بود. آنها هم جنگ را تحمل می‌کردند و هم شرایط بد اقتصادی را. سخت است هم دغدغه موشک عراقی‌ها را داشته باشی هم شکم فرزندانت.
    ایرانی‌ها در ۸ سال سخت، با چنگ و دندان کشور را حفظ کردند. مردم در آن زمان مسؤولان کشور را با خود همراه می‌دیدند. اگر مردم شهید می‌دادند، مسؤولان هم شهید می‌دادند. مردم در ریاضت اقتصادی بودند، مسؤولان هم سختی می‌کشیدند.
    دوستی تعریف می‌کرد که برادرش در دهه ۶۰ در جهاد کار می‌کرده است. زمان حقوق که می‌رسید، هرنیروی بر اساس نیازی که داشت، پول بر می‌داشت و مقدار قابل توجهی از حقوق در نظر گرفته شده به صندوق جهاد بر می‌گشت.
    بله، آن مسؤولین، همراهی مردم را هم داشتند.
    آقای نوبخت، کم تحملی مردم را در رفتار خود جستجو کنید. این خود شامل همه می‌شود. دولت، مجلس و هر نهاد و ارگانی که برای مردم تصمیم می‌گیرد و در آینده آنها نقش دارد.
    آیا شما هم مانند مسؤولان زمان جنگ هستید که از مردم انتظار دارید مثل دهه ۶۰ باشند؟
    به صورت قاطع می‌شود گفت که مردم شبیه تر به مردمان زمان جنگ هستند تا مسؤولان. کدام مسؤول در کشور مانند زمان جنگ است؟
    این روزها که مردم در شرایط بد اقتصادی هستند، کدام مسؤول حاضر شده است از حقوق ماهیانه خود بگذرد؟ کدام مسؤول در زمانی که مردم در صف گوشت هستند، در صف گوشت می‌ایستد تا گوشت یخ زده بگیرد؟ کدام مسؤول با حقوق یک میلیونی در سرزمین عجایب قیمت‌ها زندگی می‌کند؟ کدام مسؤول در نان شب خود مانده است؟
    مردم دیگر چه کنند؟
    جامعه ایران که سراسر تحمل است. کدام مردم را سراغ دارید، که یک شبه، ارزش پول‌شان به پایین‌ترین حد ممکن برسد و بازهم تحمل کنند؟
    آقای نوبخت عزیز، خود را جای پدری بگذارید که یک حقوق اداری می‌گیرد و دختری دم بخت دارد، پسری که دانشگاه آزاد می‌رود و کودکی که پوشک نیاز دارد. به اینها قیمت گوشت، برنج و روغن را هم اضافه کنید. قیمت میوه و لباس را هم در نظر بگیرید. با این شرایط زندگی سخت می‌شود آقای معاون.
    آقای نوبخت الان که وقت گلایه از مردم نیست. الان وقت حل کردن مشکلات است. مشکلاتی که از در و دیوار کشور بالا می‌رود.
  • انتقاد از لباس زنان در جشنواره فیلم فجر؛ یعنی ندیدن جامعه

    راه دور نروید. در همین جشنوراه فیلم فجر تماشاچی‌ها را ببیند. چه فرقی میان لباس آنها و لباس بازیگران پیدا می‌کنید؟ تقریبا هیچ!

    عصر ایران؛ مصطفی داننده- برای اهالی سینما، بهمن سرد ایران، داغ داغ است. فیلم می‌بینند، نقد می‌کنند، دست می‌زنند، هو می‌کنند و حسابی از دیدن فیلم سیراب می‌شوند.
    در این دو هفته همه حرف‌ها در مورد فیلم است اما گاهی برخی در مورد وضعیت لباس بازیگران در فیلم‌ها و جشنواره حرف می‌زنند. آنها حتی تماشاگران را هم بی بهره نمی‌گذارند.
    این عده می‌گویند این جشنواره فیلم فجر است یا جشنواره مُد لباس؟
    این نقدها نشان می‌دهد، نقدکنندگان چندان در جامعه حضور ندارند. آنها اگر در روزهای عادی در خیابان‌های پایتخت یا هر شهری که در آن هستند قدم بزنند می‌بینند که مردم عادی هم اینگونه لباس می‌پوشند.
    شاید بازیگران از لباس‌های گران‌تری استفاده می‌کنند اما سبک لباس‌ها همانی است که دختران در شهرهای مختلف می‌پوشند. کافی است در یک روز سوار بی‌آرتی شوید و از جنوب شهر به بالای شهر بروید و از پنجره‌های اتوبوس دخترکانی که در خیابان راه می‌روند را ببینید.
    راه دور نروید. در همین جشنوراه فیلم فجر تماشاچی‌ها را ببیند. چه فرقی میان لباس آنها و لباس بازیگران پیدا می‌کنید؟ تقریبا هیچ!
    این نوع لباس پوشیدن دهن کجی به هیچ کس نیست بلکه سبک زندگی مردم است. در ضمن بازیگر‌ها در همه جای دنیا، سعی می‌کنند متفاوت باشند، متفاوت بپوشند چون کار آنها دیده شدن است.
    واقعیت جامعه همینی است که می‌بینید.
    این عده حتی به پوشش لباس بازیگران در فیلم‌ها هم معترض هستند. فیلم‌ها بیانگر واقعیت‌های جامعه است. ما وقتی می‌خواهیم سبک لباس پوشیدن مردم در دهه چهل، پنجاه، شصت یا هفتاد را ببینم به کجا مراجعه می‌کنیم؟
    قطعا فیلم‌هایی که در آن زمان ساخته شده است. از داخل کتاب‌ها که نمی‌شود به نوع پوشش مردم دست پیدا کرد. اما با دیدن فیلم‌ها به ویژه فیلم‌های خیابانی، می‌شود به سبک زندگی مختلف مردم پی برد. نسل جدید با دیدن فیلم‌های دهه شصت یا هفتاد ایران می‌تواند به قدرت نمایی پیکان در خیابان‌های ایران پی ببرد.
    سی سال دیگر مردم با دیدن فیلم‌های دهه هشتاد یا نود، می‌توانند ببیند مردم چه می‌پوشیدند و چه سوار می‌شدند.
    سبک لباس پوشیدن زنان و مردان ایرانی تغییر پیدا کرده است و به نظر می‌رسد باید این تغییر را پذیرفت. تغییرات فرهنگی در جامعه اجتناب ناپذیر است.
    به جای داد و فریاد در مورد لباس بازیگران در جشنواره فیلم فجر باید به این سوال پاسخ داد بودجه‌های فرهنگی این کشور در کجا هزینه می‌شود که خروجی آن در جامعه قابل مشاهده نیست؟
    این همه سازمان فرهنگی و با بودجه‌های آنچنانی در کشور وجود دارد و بازهم فریادها در مورد مسائل فرهنگی است. این نشان می‌دهد مشکل از جوانان این کشور نیست بلکه مشکل از بودجه‌هایی است که هیچ اثری در جامعه ندارد.
    همه آنهایی که انتقاد می‌کنند نوع لباس پوشیدن خود در دهه شصت را با امروز مقایسه کنند تا متوجه تغییرات جامعه شوند.
    به احتمال زیاد در اختتامیه فیلم جشنواره فجر که از تلویزیون پخش می‌شود بازهم شاهد سانسور بازیگران زنی هستیم که جایزه دریافت می‌کنند، سانسوری که به نظر می‌رسد سانسور جامعه باشد.