دسته: کتابخانه

  • داستان کوتاه “به وقت اذان صبح”

    داستان کوتاه “به وقت اذان صبح”

    نوشته:  شبنم حاجی اسفندیاری

    هربار که می خواست تصمیمش رو عملی کنه، هزار تا کار نکرده یادش می اومد. که خیلی هاش واجب بود و پای دِین به دیگران در میون بود. برای همین منصرف می شد و صبر می کرد. همین کارهای ناکرده باعث می شد که از یادش بره و برای مدتی به فراموشی سپرده می شد. اما در میانه راه باز مشکلات بهش فشار می آوردند. دوباره احساس پوچی می کرد. نا امیدی مثل بختک روش افتاده بود و نفس کشیدن براش سخت شده بود.

    تمام شب ها به این فکر می کرد چطوری میتونه رها و آزاد بشه. چیکار باید بکنه که با کمترین ناراحتی و درد این ماجرا به پایان برسه. و از طرفی کسی رو ناراحت نکنه. برای همین یک روز تصمیم بزرگی گرفت. یک دفترچه برداشت و شروع به نوشتن کرد. برای خودش برنامه ریزی کرد. کارهاش رو سامان داد. یک لیست بلند بالا از کارهایی که باید بکنه تهیه کرد. و هرکدوم رو که انجام داد کنارش ضربدر بزنه . هر ضربدر اون رو به رهایی نزدیک می کرد. و آخرین ضربدر یعنی خلاص !

    یک صفحه جداگانه در دفتر برای خودش باز کرد و توی اون تمام کارهای خوبی که می تونه دیگران رو از اون خشنود کنه و همینطور خودش حس بهتری داشته باشه نوشت. در آخرین صفحه دفترچه هم یک تاریخ وارد کرد. دو ماه. فقط دوماه فرصت داشت تا به همه دستور العمل های دفترچه عمل کنه تا همه چیز تموم بشه.

    هر روز که می گذشت ضربدر ها بیشتر میشدند. آخر شب ها کارها خوبی که کرده بود رو می نوشت. احساس خوبی داشت. و اینکه اطرافیانش رو خوشحال و راضی می دید خیالش رو راحت می کرد که روزی که من برم فقط خاطرات خوب از من بجا میمونه! مثلاً امروز برای خواهرش که معلول بود یک ویلچر موتوری خرید تا راحت بتونه به هر کجا دلش می خواد بره. خواهرش همیشه تو خونه تنها بود و هیچ دوستی نداشت. بخاطر معلولیت حتی مدرسه هم نمی تونست بره . اما با این ویلچر دیگه همه چیز حله. شیوا کوچولو اون روز خوشحال ترین آدم روی زمین بود و این خوشحالی بخاطر اون دفترچه است. یک ضربدر قرمز کنار ویلچر شیوا کشید و خوابید.

    روزها پشت سر هم گذشتند. یک ماه و نیم گذشته بود . هرشب صفحه آخر دفترچه رو نگاه می کرد و بعد شروع می کرد به نوشتن تا اذان صبح … با شنیدن صدای اذان  بلند می شد وضو می گرفت و نماز صبحش رو می خوند و میخوابید. خوندن نماز هم یکی از بندهای دستور العمل دفترچه بود.

    اون با خودش عهدی بسته بود که طبق چیزهایی که نوشته عمل کنه و در پایان روزی که ته دفتر نوشته با خیال راحت بره. دلش نمیخواست بمونه. تصمیمش رفتن بود. برای همین بعضی روزها شوق رسیدن روز موعود رو داشت. البته تو این دو ماه روزهایی هم بود که دلش میخواست دفتر رو پاره کنه و به زندگی عادیش برگرده. روزهایی که خوشحال بود. یا یک کار خوبش باعث خوشحالی دیگران شده بود. مثل روزیکه برای شیوا ویلچر گرفت یا روزی که بدهی پسر عموش و داد و از زندان آزادش کرد…

    دو ماه گذشت. بالاخره لحظه موعود رسیده بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود. دفترچه رو چک کرد. همه کارهایی رو که باید انجام داده بود. ضربدرهای قرمز کنار هر موضوع نشون می داد که دیگه وقت رفتنه. هیچ بهونه ای برای موندن نداشت. پس شروع کرد به نوشتن. نامه آخر یا وصیت نامه … بغض گلوش رو گرفته بود. چشمهایش مثل بارون بهاری می بارید. اما هیچکدوم مانع نوشتن نشد. یک بار از اول تا آخر چیزایی رو که نوشته بود خوند و مطمئن شد چیزی از قلم نیفتاده. رفت دوش گرفت. لباسی که از قبل آماده کرده بود رو پوشید و کیفی که تو این دو ماه آماده کرد بود رو گذاشت جلوش و بهش نگاه کرد. به اینجاش فکر نکرده بود. برای همین مردد بود . دستش رو برد توی کیف و چیزی رو برداشت. چشمهاش و بست. دستش رو از داخل کیف بیرون آورد و تیغ رو گذاشت روی دستش . میخواست شاهرگش رو بزنه. بنظرش این وسیله از همه چیزهای که تو کیف بود بهتر بود. سریع همه چیز تموم می شد و زندگی پوچش تموم می شد. خسته بود. می خواست خودش رو رها کنه . تیغ رو محکم روی دستش فشار داد. تو اون لحظه تمام زندگیش مثل فیلم از جلوی چشمش عبور کرد. انگار یکم مردد بود. اما درست به اونجایی از فیلم رسید که بالای تخت نامزدش ایستاده بود . پارچه ی سفیدی روش کشیده بودن و دکتر می گفت متاسفیم. نتونست در برابر سرطان مقاومت کنه و فوت کرد…

    کات. همین جا آخر فیلمه. همین جا ته زندگیه. باید همون موقع می مردم. نمی دونم چرا صبر کردم. چی داشت زندگی بدون ترنّم؟؟ تیغ رو محکم تر روی دستش فشار داد. همه مشکلات زندگی ی طرف نبودن تو از همه چیز بدتره. ناراحت نباش عشقم. دارم میام پیشت. تصمیمش رو گرفته بود. دیگه باید تیغ رو می کشید. و کشید …

    خشمش از زندگی باعث شد که تو این تصمیم مصمم باشه. مرگ از همه چیز براش بهتر بود. تیغ رو محکم روی دستش فشار داد و تا خواست بکشه یکهو صدای اذان بلند شد. الله اکبر، الله اکبر …. دستش شل شد. تیغ از دستش افتاد. دستش رو زخمی کرده بود و خون روی زمین می ریخت . اما صدای اذان باعث شد که تیغ به شاهرگش نرسه. خشکش زده بود. فقط صدای اذان بود که می اومد. نفساش تند شده بود و فقط به دستی که ازش خون می رفت نگاه می کرد . چند لحظه بعد به خودش اومد و گریش گرفت. به پهنه صورت اشک می ریخت و فقط نام خدا رو صدا می زد …

    پایان

     

  • بازگشایی کتابخانه‌های عمومی از ۲۹ اردیبهشت

    بازگشایی کتابخانه‌های عمومی از ۲۹ اردیبهشت

    کتابخانه‌های عمومی کشور بعد از حدود ۳ ماه تعطیلی اضطراری با موافقت ستاد ملی مبارزه با کرونا به صورت پلکانی و مرحله به مرحله بازگشایی می‌شوند.

    به گزارش ایسنا به نقل از روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، بر اساس بخشنامه‌ای که در جلسه روز چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت دبیرکل و مسئولان نهاد مصوب شد، کتابخانه‌های عمومی سراسر کشور بعد از حدود ۳ ماه تعطیل اضطراری با رعایت ضوابط و دستورالعمل های بهداشتی آغاز به کار می‌کنند.

    بر اساس این بخشنامه در مرحله نخست به ادارات کل استانی تکلیف شده است به تناسب تعداد کتابداران و کارکنان کتابخانه‌ها، اقلام بهداشتی شامل شیلد محافظ صورت، ماسک صورت، دستکش یک بارمصرف و مایع ضدعفونی‌کننده دست، تهیه کنند و تمهیدات لازم را برای جداسازی فضاهای کاری کتابداران با مراجعه کننده‌ها و اعضاء با استفاده از حائل‌های پلاستیکی و شفاف پیش‌بینی کنند.

    در این مرحله که از ۲۹ اردیبهشت ماه آغاز می‌شود، کتابخانه‌ها در یک نوبت کاری از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ ظهر بدون حضور اعضاء و با هدف انجام امور کتابخانه‌ای و ارائه خدمات بازگشایی می‌شوند و کتابداران به صورت یک روز در میان در کتابخانه حضور خواهند یافت.

    بر اساس بخشنامه ابلاغی، کتابداران خانم که در ماه آخر بارداری هستند، کتابداران دارای معلولیت خاص، نابینا، کم بینا و معلول جسمی و حرکتی از حضور در کتابخانه معاف هستند.

    همچنین با توجه به دستورالعمل الزامات کلی در امور اداری و خدمات عمومی وزارت بهداشت افراد دارای سابقه بیماری‌های قلبی عروقی، فشارخون، دیابت، بیماری‌های تنفسی زمینه‌ای و بیماران با نقص ایمنی، شیمی درمانی و پیوند اعضاء با ارائه مستندات معتبر پزشکی از حضور در محل کار در فاز نخست معاف خواهند بود.

    در فاز نخست بازگشایی کتابخانه‌ها با توجه به حضور نداشتن اعضا و مراجعان و به منظور بهره‌گیری مناسب از زمان، کتابداران اقدام به اصلاح ثبت و ساماندهی و ورود اطلاعات منابع در سامانه مدیریت کتابخانه‌ها،  تکمیل پروفایل کتابخانه در سامانه مدیریت کتابخانه‌ها، شاداب‌سازی و سامان‌دهی فضای داخلی کتابخانه، تعویض بارکدها و برچسب‌های مخدوش، منظم کردن رده‌های کتاب‌های موجود در قفسه‌ها، اصلاح داده‌ها از جمله رده‌های نادرست، فاقد بخش و… و همچنین آماده‌سازی فضا و محیط کتابخانه برای حضور و خدمات رسانی به اعضاء مطابق با دستورالعمل ارسالی خواهند کرد.

    معرفی کتابخانه و خدمات آن و ایجاد صفحات کتابخانه در فضای مجازی، اجرای طرح رف خوانی در کتابخانه‌های عمومی مطابق با زمان‌بندی ابلاغی، معرفی کتاب‌های جشنواره رضوی در فضای مجازی و…  به منظور ترویج و تشویق کاربران و اعضاء به شرکت در جشنواره کتاب‌خوانی رضوی و ادامه فعالیت‌های فرهنگی و ترویجی در فضای مجازی با بهره‌گیری از تجهیزات، فضا و منابع کتابخانه‌ای از جمله اقدامات پیش‌بینی شده برای حضور کتابداران در فاز نخست بازگشایی کتابخانه‌ها خواهد بود.

    با توجه به شرایط اضطراری به وجود آمده در استان خوزستان و با نظر ستاد ملی مبارزه با کرونا، کتابخانه‌های عمومی این استان تا اطلاع ثانوی همچنان تعطیل و از اجرای بخشنامه ابلاغی معاف هستند.

  • مسعود فراستی مهمان سروش صحت می‌شود

    مسعود فراستی مهمان سروش صحت می‌شود

    ویژه برنامه‌ تلویزیونی «کتاب‌باز» در ماه مبارک رمضان، در تازه‌ترین قسمت خود میزبان مسعود آب‌پرور و مسعود فراستی خواهد بود.

    به گزارش خبرآنلاین، در این برنامه که امشب ساعت ۱۹ روی آنتن شبکه‌ی نسیم می‌رود، مسعود آب‌پرور، نویسنده و کارگردان سریال‌های تلویزیونی به معرفی کتاب‌های حوزه‌ بازیگردانی و روانشناسی و تاثیر مطالعه در این حوزه بر شخصیت‌شناسی در ساخت فیلم و سریال، می‌پردازد.
    همچنین مسعود فراستی، در بخش دیگری از برنامه به عنوان کارشناسِ کتاب در استودیوی برنامه‌ی تلویزیونی «کتاب‌باز» حضور میابد و درباره‌ی تفاوتِ مولف، نویسنده و خواننده و همچنین تاثیری که این سه بر یکدیگر می‌گذارند صحبت خواهد کرد.
    ویژه‌برنامه‌ تلویزیونی «کتاب‌باز» در ماه مبارک رمضان به تهیه‌کنندگی و کارگردانی محمدرضا رضاییان، در ایام مبارک رمضان، هر شب ساعت ۱۹ به روی آنتن شبکه‌ی نسیم می‌رود. این برنامه در ساعات ۴، ۹ و ۱۳ بازپخش می‌شود.
  • چرا ادبیات کودک ایران ناشناخته می‌ماند؟

    چرا ادبیات کودک ایران ناشناخته می‌ماند؟

    اگر قرار باشد برخوردهای غیرادبی صورت بگیرد، حتما نویسنده باید دارای حداقل بضاعت ادبی باشد تا آثارش حداقل امتیاز را بگیرند تا بتوانند دیده شوند و بعد مسائل غیرادبی هم بر روی آن تاثیر بگذارد.

    حمیدرضا شاه‌آبادی معتقد است یکی از دلایلی که معمولا کمتر موفق به کسب جایزه بین‌المللی در عرصه ادبیات می‌شویم، این است که نتواسته‌ایم خودمان را به خوبی معرفی کنیم به همین دلیل همچنان ناشناخته باقی می‌مانیم.

    این نویسنده ادبیات کودک و نوجوان که از سوی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به عنوان نامزد جایزه «آسترید لیندگرن» انتخاب شده است، در گفت‌وگو با ایسنا، درباره این جایزه اظهار کرد: برای معرفی خودم برای این جایزه خوشحال هستم. واقعیت این است مکانیزم این انتخاب، مکانیزم امیدوارکننده‌ای است؛ گروهی از نویسندگان چند جلسه دور هم جمع شده و افراد مختلف را بررسی کردند. از این‌که من را انتخاب کردند خوشحال شدم زیرا در یک فرایند کارشناسی و توسط گروهی از نویسندگان انتخاب شده‌ام. امیدوارم نتیجه انتخاب، نتیجه خوبی برای ادبیات کودک کشورمان باشد.

    او سپس گفت: تصور می‌کنم ظرفیت ادبیات کودک کشورمان در حدی هست که بتوانیم در جوایز جهانی مطرح و برنده شویم. گمان می‌کنم دلیل این‌که تاکنون نتوانسته‌ایم این جایزه را ببریم این است که نتواسته‌ایم به خوبی خودمان را معرفی کنیم. فرایندی که برای معرفی کاندیداها و قرار گرفتن آن‌ها در رقابت وجود دارد، گاهی اوقات فرایند صحیحی نیست، سوابق نویسنده‌ها به خوبی جمع‌آوری و معرفی نمی‌شوند. متاسفانه شرایط ترجمه آثار نویسندگان در کشورهای دیگر هم شرایط سهلی نیست و به همین دلیل ما همچنان ناشناخته باقی می‌مانیم و دیده نمی‌شویم.

    شاه‌آبادی خاطرنشان کرد: نهادهای متولی معرفی افراد برای جوایز در ابتدا باید سعی کنند با یکدیگر هماهنگ‌تر باشند و تا حد امکان روی کاندیداهای واحدی به توافق برسند. سپس همه ما، از تک‌تک نویسندگان تا نهادهای مختلف مدنی و سازمان‌های دولتی، باید تلاش کنیم آثار نویسندگان منتخب در خارج از کشور دیده شود، همچنین نسبت به معرفی آن‌ها و تهیه رزومه مناسب برای معرفی حداکثر تلاش را بکنند. البته باعث خوشحالی است که تقریبا در یک‌سال گذشته اتفاق‌های خوبی در این زمینه افتاده است. وزارت ارشاد برای ایجاد ارتباط میان نهادهای معرفی کننده، بعد گرفتن اسامی آن‌ها نسبت به تهیه رزومه نویسندگان منتخب تلاش می‌کند. به نظرم اتفاق خوبی است ولی همچنان جا دارد این اتفاق گسترده‌تر شود و در حوزه‌های مختلف دیگر هم خود را نشان دهد.

    نویسنده «دروازه مردگان» درباره تاثیر جوایز بر نویسندگان، گفت: صددرصد جوایز موثر هستند. جوایز ادبی، توجه عمومی را به آثار یک نویسنده جلب می‌کند. جوایز ادبی بین‌المللی در حوزه گسترده جهانی توجه‌ها را جلب می‌کند. هر نویسنده و هر هنرمندی دوست دارد دیده شود و بازخورد کار خود را بر ذهن مخاطبانش ببیند. جوایز ادبی می‌توانند نماد این بازخورد باشند و عکس‌العمل عمومی و کارشناسانه را نسبت به آثارشان نویسنده نشان دهند و معرف آن در سطح جهانی باشند.

    او تاکید کرد: از طرف دیگر تجربه‌ ملت‌های دیگر ثابت کرده، زمانی که یک نویسنده از یک کشور موفق می‌شود جایزه جهانی ببرد توجه مردم دنیا به ادبیات آن‌ کشور جلب می‌شود. در واقع سود یک جایزه بین‌المللی فقط به نویسنده نمی‌رسد بلکه دیگر نویسندگان آن‌ کشور هم شناخته می‌شوند، در نتیجه ادبیات و صنعت نشر آن کشور هم رشد می‌کند.

    شاه‌آبادی درباره تاثیر عوامل دیگر از جمله نگاه سیاسی بر انتخاب نویسندگان در جوایز بین‌المللی هم گفت: در جوایز مختلف، گروه‌های مختلف داوری، فعالیت می‌کنند و داوران سلایق خود را به کار می‌گیرند. زمانی که یک‌نفر به عنوان داور یک جایزه انتخاب می‌شود ه قطعا به او اجازه داده می‌شود سلیقه خود را هم دخالت بدهد. سلیقه‌ نیز می‌تواند از چیزهای مختلف سرچشمه بگیرد، فکر نمی‌کنم بشود با اطلاق برخی از صفت‌ها جوایز را بی‌اعتبار کرد. این‌طور نیست. حتی اگر قرار باشد برخوردهای غیرادبی صورت بگیرد، حتما نویسنده باید دارای حداقل بضاعت ادبی باشد تا آثارش حداقل امتیاز را بگیرند تا بتوانند دیده شوند و بعد مسائل غیرادبی هم بر روی آن تاثیر بگذارد.

  • این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود

    این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود

    Normal
    ۰

    false
    false
    false

    EN-US
    X-NONE
    AR-SA

    /* Style Definitions */
    table.MsoNormalTable
    {mso-style-name:”Table Normal”;
    mso-tstyle-rowband-size:0;
    mso-tstyle-colband-size:0;
    mso-style-noshow:yes;
    mso-style-priority:99;
    mso-style-parent:””;
    mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
    mso-para-margin-top:0in;
    mso-para-margin-right:0in;
    mso-para-margin-bottom:10.0pt;
    mso-para-margin-left:0in;
    line-height:115%;
    mso-pagination:widow-orphan;
    font-size:11.0pt;
    font-family:”Calibri”,sans-serif;
    mso-ascii-font-family:Calibri;
    mso-ascii-theme-font:minor-latin;
    mso-hansi-font-family:Calibri;
    mso-hansi-theme-font:minor-latin;
    mso-bidi-font-family:Arial;
    mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

    نمی دانم چرا این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود…

    پایگاه خبری تحلیلی رسا نشر – حمید رضا نظری : اینک در فصل رویش شکوفه های چشم نواز و در روزها و شب های بهاری که مادران مهربان سرزمینم به خاطر نگرانی از شیوع ویروس کرونا و برای آرامش کودکان هراسان خود، شعر و آهنگ دلنشین” لالایی” را می خوانند، خاطرات شیرین دوران کودکی در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید و مرا با خود به گذشته و سال های دور می برد؛ زمانی که با بوسه های گرم و پرمحبت مادرم از خواب بیدار می شدم و در کنار خود، دنیایی از عشق و مهربانی را در صورت جوان و زیبای فرشته ای می دیدم که بهشت زیر پای اوست و خداوند زیبایی ها، برای همیشه و تا ابدیت دوستش دارد.

    گاهی اوقات و در ساعاتی از شبانه روز، خود را به خواب می زدم تا شاید فرشته مهربان باز هم به آرامی به سراغم بیاید و با لالایی ها و بوسه های لذتبخش و مادرانه اش نوازشم کند و بر شادی های کودکانه ام بیفزاید و…

    مادر سالمند و ناتوان من، در زادگاه و شهری دور از محل کار و زندگی ام، سال هاست که در بستر بیماری افتاده و مدت هاست که چشم های منتظرش را به در اتاق دوخته تا به دیدارش بروم و سر بر بالینش بگذارم و گُل لبخند بر لبانش بنشانم. من به لالایی خواندن های دلنواز و آرامش بخش و قصه ها و غصه های مادر و دیدن لحظات دلنشین و ملکوتی اش بر سجاده سبز و همیشه پهن خدا، عادت کرده و دلم می خواهد هرچه زودتر خود را به او برسانم و آن نازنینِ جاوید را در آغوش بگیرم و بوسه ای از چهره مهربانش بستانم، اما به دلیل خطرات این ویروس وحشتناک و ناشناخته و مرگ ده ها هزار انسان در سراسر جهان، در حال حاضر نمی توانم به سفر بروم و همین موضوع، دلم را بیش از پیش به درد می آورد و خیالم را آشفته می کند.

    مادرِ صبور و همیشه آرام و خندانم، دیگر نمی تواند از جایش بلند شود و بزرگ ترین آرزویش این است که تنها برای یک بار از رختخواب همیشگی اش برخیزد و روی پاهای از کار افتاده اش بایستد و خود را به حیاط کوچک خانه برساند و شکوفه های بهاری را نظاره کند، اما پیری و هجوم انواع بیماری، مانع برآورده شدن این شادی ساده و چنین آرزوی کوچکی شده است.

    برادر فداکار من، با از خود گذشتگی تمام، حافظ و یاور مادر شده تا او باور کند که هنوز زنده است و زندگی همچنان جریان دارد. از برادرم می خواهم که با استفاده از تکنولوژی موجود، من و مادر را به هم برساند تا بتوانیم پس از مدت ها یکدیگر را ببینیم و دیداری تازه کنیم. برادرم گوشی تلفن همراه خود را مقابل صورت خواب آلود مادر می گیرد و من با دیدن این همه معصومیت و مظلومیت، اشک در گوشه چشمانم لانه می کند و صدای گریه و ناله ام به گوش می رسد:

    ” آه، خدایا! این کوه عظیم لطف و آرامش و مهربانی و تکیه گاه استوار و مطمئن همه دوران زندگی ام، چرا اینک چنین بیمار و ناتوان شده و تنها چهره ای نحیف و شکسته و درد کشیده از او باقی مانده است؟!…”

    پس از چند لحظه مادر چشم هایش را می گشاید و ناباورانه به من نگاه می کند، سپس لبخندی بر لبانش نقش می بندد و اشک اشتیاق برگونه هایش جاری می شود. درحالی که سعی می کنم خود را خوشحال نشان دهم او را صدا می زنم، اما پاسخم را نمی دهد. برای چندمین بار صدایش می زنم، اما باز هم پاسخی نمی شنوم. شاید رنجیده است و نمی خواهد با من همکلام شود… من به خاطر گرفتاری و مشغله و مشکلات فراوان زندگی، مدتی است که نتوانسته ام به دیدنش بروم و جویای حالش شوم؛ شاید همین بی توجهی و بی وفایی، او را دلگیر و آزرده خاطرکرده است. دوست دارم و آرزو می کنم که مادر سکوت را بشکند و برای تسکین دلِ دردمندم و به یاد کودکی هایم، برایم “لالایی” بخواند و…

    در انتظار لحظه ای که مادر باز هم به مهر، نگاهش را به سویم برگرداند و به حرف بیاید و سخنی بگوید، به مدت طولانی و در سکوت کامل به صورت گریان او خیره می شوم تا این که بالاخره ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و تنها یک کلمه بر زبان می آورد:”بیا!”

    این یک کلمه، به تنهایی همه وجودم را به آتش می کشد و از فرط دلتنگی و شرمندگی، به یکباره روح و جسمم را به لرزه درمی آورد و چشمانم را تیره و تار می سازد؛ بلافاصله عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند و تب و لرزی ناشناخته به سرعت سراسر وجودم را در بر می گیرد و بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد و دچار تنگی نفس می شوم؛ احساس می کنم که برای نفس کشیدن و زنده ماندن، به هوای بیشتری نیاز دارم؛ سرم گیج می رود و گلویم به شکلی آزاردهنده به خارش در می آید و دردی عجیب در قفسه سینه ام می پیچد و چند بار پشت سرهم و به شدت سرفه می کنم؛ سرفه هایی خشک و خفه کننده که قلبم را به تلاطم در می آورد:

    ” ای وای! یعنی من هم به ویروس کرونا مبتلا شده و اینک باید هراسان و وحشت زده شوم؟ مگر می شود که همه این علائم به یکباره و در زمانی کوتاه به سراغ کسی بیاید و او را به خط پایان زندگی برساند؟!…”

    فکر می کنم که این نشانه ها همیشه به دلیل بیماری نیست و می تواند حکایت بی مهری و بی وفایی انسانِ گُمگشته و سرگردان در عصر انفجار اطلاعات و سرعت پیشرفت تکنولوژی و تلاش شتابزده و گاه بیهوده برای رسیدن به موقعیتی بهتر باشد که بهترینی چون مادر را به دست فراموشی می سپارد و… شاید من نیز اینک از شوق و لذتِ داشته های به واقع نداشته و نداشته های به ظاهر داشته و به خود بالیدن های نابجا و نافرجام، از عزیزترین عزیزانم غافل و از حقیقت زندگی دور مانده ام؛ شاید مادر با سکوت طولانی خود و سپس بیان هزاران کلمه پنهان در تنها یک کلمه، می خواهد مرا از خواب غفلت بیدار کند و…

    در این ایام که مردم مهربان در قرنطینه خانگی به سر می برند، مادر انتظار دارد که به زادگاهم و به نزد او بروم، اما با وجود این ویروس شوم و شرایط نگران کننده، من به کجا و چگونه بروم؟!… شاید به خاطر شوق بیش از حد دیدار من، برای مادر سخت است و هنوز نمی تواند باورکند که در این موقعیت حساس، نباید از شهر خارج و به او نزدیک شوم.

    من از فداکاری و از خود گذشتگی و نیز تعداد کارکنان خدمات رسان مبتلا به ویروس و آمار جانباختگان در شهرداری، اتوبوسرانی، تاکسیرانی، مترو و نیروهای خودجوش مردمی و پرسنل نظامی و انتظامی و فرهنگی و… خبر دارم و می دانم که پزشکان، پرستاران، نیروهای امدادی و سایر از جان گذشتگان شریف و شایسته ایران زمین، با تمام وجود تلاش می کنند تا من و ما، با رعایت کامل بهداشت و با توکل به یزدان پاک و یکتا خالق نازنین، به سلامت از چنگال این ویروس خطرناک بگریزیم و…

    من و مادر به کمک گوشی همراه همچنان به یکدیگر نگاه می کنیم و در سکوت با هم حرف می زنیم… چند لحظه بعد، او با چشم های خندان و منتظر، لب هایش را غنچه و از راه دور، مرا به بوسه ای گرم و مهربان دعوت می کند. او می خواهد مثل دوران کودکی و همه روزها و سال های گذشته، عشق و محبت پاک مادرانه اش را نثارم کند و من نیز می خواهم لبخندزنان و هر چه سریع تر، بوسه اش را با بوسه ای پاسخ دهم، اما بغض مانده در گلویش به یکباره فریاد می شود و دریایی از اشک، تمام پهنای صورتش را می پوشاند و بلافاصله گوشی را از دست برادرم می گیرد و با عصبانیت آن را به گوشه ای از اتاق پرتاب می کند…

    برای مادر سخت و غم انگیز است و عادت ندارد که بوسه خود و مرا از صفحه کوچک گوشی همراه و در چنین حالتی ببیند؛ او می خواهد همچون گذشته و در واقعیت و از نزدیک، فرزند دلبندش را که دیگر بزرگ شده، در آغوش بگیرد و عاشقانه او را ببوید و ببوسد و صدای ضربان قلبش را به وضوح بشنود؛ دوست دارد همچنان بر سجاده سبز خدا نماز شکر بخواند و در کنار جگرگوشه اش و تا غروب آفتابِ زندگی، از روزهای باقی مانده عمرش لذت ببرد؛ تلاش می کند تا حتی خاری به پاهای پسرش نرود و به وقت درد و ناملایمات زندگی، مرهمی بر زخم های او باشد؛ عشق شیرین مادر به عزیزش، باز هم در وجودش زبانه می کشد تا بدون هیچ فاصله ای و از نزدیک با فرزندِ همیشه کودک و کوچکش، درد دل کند و از قصه ها و غصه ها و تلخی ها و شیرینی های ایام از دست رفته و خاطراتش با او سخن بگوید و…

    اکنون من در سلامت کامل جسمانی و بی هیچ نشانه ای از بیماری، در اتاق خانه ام نشسته و در خلوت خود برای مادرم اشک می ریزم؛ برای کسی که سحرگاه چند روز قبل و دور از من، به دلیل کهولت سن و پس از تحمل سال ها بیماری و درد، چشم های مهربان و منتظرش را بست و برای همیشه آرام گرفت و در صبح نیمه شعبان، پیکر پاکش به خاک سپرده شد…

    در این زمانه که دغدغه هجوم سریع ویروس و مرگ انسان ها، خواب را از چشم هایم ربوده است، آرزو می کنم که ای کاش فقط یک بار دیگر صورت نازنین مادر را از نزدیک ببینم و سر بر شانه های مهربانش بگذارم تا او با بوسه ها و لالایی های دلنوازش، مرا به آرامش برساند، اما افسوس که…

    اینک در فصل رویش شکوفه های چشم نواز و در روزها و شب های بهاری که مادران مهربان سرزمینم به خاطر نگرانی از شیوع ویروس کرونا و برای آرامش کودکان هراسان خود، شعر و آهنگ دلنشین” لالایی” را می خوانند، خاطرات شیرین دوران کودکی در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید و مرا با خود به گذشته و سال های دور می برد؛ زمانی که با بوسه های گرم و پرمحبت مادرم از خواب بیدار می شدم و در کنار خود، دنیایی از عشق و مهربانی را در صورت جوان و زیبای فرشته ای می دیدم که بهشت زیر پای اوست و خداوند زیبایی ها، برای همیشه و تا ابدیت دوستش دارد. گاهی اوقات و در ساعاتی از شبانه روز، خود را به خواب می زدم تا شاید فرشته مهربان باز هم به آرامی به سراغم بیاید و با لالایی ها و بوسه های لذتبخش و مادرانه اش نوازشم کند و بر شادی های کودکانه ام بیفزاید

    و…

    نمی دانم چرا این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود…

     

    * حمیدرضا نظری، نویسنده معاصر و کارگردان تئاتر، سال هاست در وادی ادبیات داستانی و نمایشی قلم می زند که حاصل آن انتشار بیش از۳۰۰ داستان در مطبوعات و خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی است. از نوشته های او می توان به داستان ها و نمایش هایی چون “غزال زیبای من، راز یک انسان، مهر و کین، سفر عاشقانه من و پروانه، دری به روی دوست، مرگ یک نویسنده و سکوت یک نگاه ” اشاره کرد…    

     

     

  • نسخه فارسی کتاب بهروز بوچانی منتشر می شود

    نسخه فارسی کتاب بهروز بوچانی منتشر می شود

    کتاب “هیچ دوستی جز کوهستان” نوشته بهروز بوچانی روز ۲۶ بهمن منتشر می شود.

    خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از روابط عمومی نشر چشمه خبر از انتشار این کتاب داد.

    بهروز بوچانی، نویسنده کرد ایرانی است که بیش از ۶ سال در بازداشتگاه پناهجویان در جزیره مانوس در پاپوآ گینه‌نو (در نزدیکی استرالیا) زندانی بود.

    بوچانی این کتاب را با پیامک‌هایی که با واتس‌اپ از داخل بازداشتگاه پناهجویان برای دوستش امید توفیقیان می‌فرستاد نوشت و توفیقیان آن را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده است.

    “هیچ دوستی جز کوه‌هستان”، علاوه بر جایزه ملی بیوگرافی استرالیا، جایزه “ویکتورین پرمیر” مهم‌ترین جایزه ادبی استرالیا (۱۲۵ هزار دلار)، جایزه ادبی نیو سات ویلز پرمیر (۱۰ هزار دلار) و جایزه صنعت کتاب استرالیا را هم به دست آورده است.

    بنا بر گزارش ایسنا بوچانی حدود یک سال پیش نسخه اصل و فارسی این کتاب در اختیار نشر چشمه قرار داده است.

    بوچانی پیشتر گفته بود به دنبال پیش آمدن مشکلاتی برای او به خاطر روزنامه‌نگاری در ایران ناچار به خروج از این کشور شد.

  • عشق و نفرت – قسمت اول

    عشق و نفرت – قسمت اول
    نوشته : شبنم حاجی اسفندیاری
    متن داستان:

    تمام کارهای خونه رو انجام داده بودم. نهار هستی رو هم حاضر کردم و گذاشتم روی میز، تا زمانیکه از کلاس زبان بر میگرده بخوره. فقط ده دقیقه وقت داشتم . باید سریعتر حاضر می شدم تا پریچهر برسه. وقتی بیاد  دم در نباشی،  شروع می کنه به بوق زدن و آبرومون رو جلوی همسایه ها می بره بی اعصاب خانووم!
    قراری که امروز پریچهر با مدیر شرکت گذاشته خیلی برام مهمه. اگر بتونم سرویس نهار و تدارکات اونجا رو بگیرم کلی جلو می افتیم. فکر کنم بتونم مدرسه هستی رو عوض کنم برای سال دیگه. تو این مدرسه دولتی ها چیزی یاد نمی دن. هزینه کلاس زبانشم خیلی بالاست. خدا کنه که جور بشه.
    داشتم با خودم حرف می زدم و همزمان حاضر می شدم که یک آن زنگ خونه به صدا دراومد. اول گفتم لابد پریچهره که زود رسیده گفته برم بالا. بعد گفتم احتمالاً هستی باشه. بازم کلیدش رو جا گذاشته. برای همین سمت آیفون رفتم و بدون اینکه بفهمم کیه، در رو باز کردم.
    چند دقیقه ای گذشت. دیگه حاضر شده بودم. کیفم رو برداشتم و تا خواستم به سمت در برم. زنگ در آپارتمان به صدا در اومد. در رو باز کردم. خشکم زده بود. انگار که همونجا مُردم. دست و پام شروع کرد به لرزیدن و فقط تو چشماش خیره شدم…
    نمی دونم چقدر گذشت. فقط می دونم بعد از شنیدن سلام کردنش خیلی طول کشید تا جواب سلامش رو بدم. سعید بود. مردی که آخرین بار ۱۶ سال پیش دیدمش. مردی که با کلی امید و آرزو به خونه اش اومده بودم . و فقط بعد از یکسال زندگی، شبونه ترکم کرد و رفت. مردی که تا سال ها فکر می کردیم مُرده. گم شده. دزدیدنش. مردی که به خاطرش همه جا رو گشتم. به هر دری زدم تا ازش سراغی بگیرم. اما صد افسوس که اون سوزنی شده بود در انبار کاهی به بزرگی دنیا. سعید برگشته بود. همسر سابق من. پدر دختر من. مردی که جز نامردی ازش چیزی ندیدم. و آرزو می کردم هیچوقت نبینمش. که اگر دیدمش تُف کنم تو صورتش. دیدمش. روبروم ایستاده بود. ولی هیچ حرکت دیگه ای نتونستم انجام بدم . جز اینکه به سلامش جواب بدم.
    خدایا خواب نمی دیدم. خودشه. سعید ملک پور. کسی که تا چند سال بعد از نبودنش فکر می کردیم مُرده. اما چقدر شکسته شده. تمام موهاش سفید شدن. انگار که ۷۰ سالشه!! . دیگه از اون آقا سعید جنتلمن خوشتیب خبری نیست. سعید بود و یک دست کت و شلوار ساده و یک چمدان …
    همینطور که خشکم زده بود و فقط نگاهش می کردم بهم گفت می تونم بیام تو. فکر نکردم. بلافاصله گفتم بفرمایید تو. از جلوی در رفتم کنار. خونه هنوز مث همون سالها بود. برای همین رفت سمت پذیرایی. تا پاش و تو خونه گذاشت انگار تازه باورم شد که خواب نیست و واقعیت داره. بغضم گرفت. چشام پر اشک شد و خودم و به آشپزخونه رسوندم. دلم میخواست فریاد بزنم.جیغ بکشم. نفس نفس می زدم . اشک چشمام بیشتر و بیشتر می شد.بغض داشت خفم می کرد. نمی دونستم باید چیکار کنم. خدایا ! الان باید چیکار کنم. برم به شوهر سابقم، کسی که من و بدون هیچ دلیلی ترک کرده و رفته پی خوشگذرونیش، کسی که با اون زنیکه عوضی بهم خیانت کرده، خوشامد بگم ؟ باید ازش پذیرایی کنم؟؟ بگم خوب کردی برگشتی. دلمون برات تنگ شده بود؟؟؟ چی بگم آخه؟؟
    پریچهر رو یادم رفته بود. ده دقیقه ای بود سر کوچه منتظرم بود. نفهمیدم اصلا چندبار بهم زنگ زده. برای اینکه جواب تماسش رو نداده بودم نگران شد و اومد بالا. در خونه باز مونده بود. فقط دیدم با حالتی نگران داره صدام می کنه. تا دیدمش پریدم تو بقلش و گریه و گریه.
    پریچهر. پری . برگشته. حالا چیکار کنم ؟؟؟
    پریچهر متعجب می پرسید کی؟ کی برگشته. چی می گی تو؟ خول شدی دختر. با صدای لرزون گفتم سعید . سعید اومده. خندید و گفت دیوونه نشو. سعید کجا بود. بازم فکر و خیال کردی دختر. گفتم نه به خدا خودم دیدمش . سعید اومده . سعید اینجاست . برو تو پذیرایی ببین اونجا نشسته…
    باورش نمی شد. گفت ی لحظه وایسا . رفت و سریع برگشت. متعجب شده بود. گفت این مرده کیه راه دادی تو خونه؟ این کیه؟ گفتم سعیده بخدا. پری خود سعیده. برگشته. اومد در زد من در و باز کردم. دیدمش. خشکم زده بود. گفت بیام تو . منم گذاشتم بیاد. الانم اومدم اینجا . نمی دونم چیکار کنم؟ پری تو بگو چیکار باید بکنم؟؟
    در یک لحظه فشارش رفت بالا و از عصبانیت فریاد زد غلط کرده که برگشته. واسه چی راه دادی بیاد تو این مرتیکه. دست من و ول کرد و رفت سمت پذیرایی. منم دنبالش رفتم که نکنه اتفاقی بیفته. سعید تا پریچهر رو دید ازجاش بلند شد . تا اومد سلام کنه. پریچهر روبروش ایستاد و یکم نگاهش کرد. خودتی سعید؟ یکم سرت و بچرخون ببینم واقعاً خودتی؟ سعید هم سرش رو تکون داد و تا اومد که به پریچهر نگاه کنه سیلی محکمی رو صورتش نشست. پریچهر تمام خشم این سالهاش رو در یک سیلی خلاصه کرد و با لحنی تند گفت برای چی برگشتی؟ مگه تو نمرده بودی؟ مگه تو نرفته بودی؟ الان اینجا تو این خونه چه غلطی می کنی؟ با چه رویی برگشتی مرتیکه عوضی؟ خودم و انداختم جلوشون و پریچهر رو کشیدم به عقب. گفتم ولش کن پری جان. خودت رو ناراحت نکن. دختر تو تازه خوب شده کمرت. قربونت برم بیا بشین عزیزم. سعید هم که صورتش سرخ شده بود ، سرش رو پایین انداخته بود و هیچ حرفی نمی زد. معلوم بود شرمگین و ناراحته. نگاش کردم. دیدم اشک از گونه هاش سرازیر شده . ولی آروم و شرمسار ایستاده بود. و به توهین ها و کنایه های پریچهر گوش می داد. رفتم سریع در واحد رو بستم تا صدا بیرون نره. تو همین فاصله باز پریچهر به جون سعید افتاد و دستش و گرفت تا بیرونش کنه. سعید به حرف اومد. آبجی تورو خدا! بزار واست توضیح بدم. بزارین توضیح بدم. باشه میرم. اما بزارین حرفم و بزنم. من غلط کردم . ولی اومدم تا ازتون حلالیت بطلبم. اومدم هر بلایی که دلتون میخواد سرم بیارید. اصن منو بکشید. آتیشم بزنید. ولی بزارین بگم. دارم میمیرم. دارم نابود میشم. پریچهر خواهرم تورو خدا به من رحم کن …
    پریچهر دست سعید رو ول کرد و گفت : خواهر ؟؟ کدوم خواهر؟ تو مادر و خواهر میشناسی؟؟ تو اصلا انسانی؟ تو می دونی بابا بخاطر گم شدنت دق کرد و مرد؟ می دونی مامان چه بدبختی هایی کشید تا ی خبری ازت بگیره؟ می دونی یا نه؟؟ می دونی من چند بار تا ترکیه اومدم و برگشتم که ی خبری ازت بگیرم؟ تو قرار بود بری ترکیه لباس بیاری؟ چی شد؟ کجا رفتی؟ اگر پسر عمو حمید عکست رو با اون آشغال عوضی تو فیسبوک نمی دید که ما نمی فهمیدیم خبر مرگت زنده ای و داری به ریش هممون می خندی. خیلی بی معرفت و نامردی سعید. این زن مثل دسته گل و یا ی بچه تو شکم ول کردی و رفتی دنبال کصافط کاری. اونم با کی ؟ یا ی آدم عوضی که حتی به خودشم وفا دار نبود. اصلاً از خودت پرسیدی این زن دست تنها چیکار باید بکنه؟ از کجا میاره میخوره؟ چجوری شکم بچش رو سیر میکنه؟ تو اون آشغال دونی خارجت وسط عشق و حالت یک بار شد یاد زنت بیفتی که الان کجاست و تو بی خبری نبود من چه حالی داره ؟؟ من می دونم حرفی برای گفتن نداری؟ نمی دونم چه بلایی سرت اومده که برگشتی. ولی اینو می دونم که هر بهانه ای هم که بیاری خریدار نداره حرفت اینجا. هر طوریتم شده باشه مسلما آه این زن سیاه بخت و مادر مریضته که بلا و مصیبت سرشون آوردی. سعید همونطوری که رفته بودی، برو. بزار فکر کنیم داداشمون مرده. داداشمون نامرد بوده ولمون کرده. این زن فکر کنه شوهرش خائن بوده و ولش کرده. اون بچه فکر می کنه همونطور که بهش گفتن باباش تو ترکیه تو دریا غرق شده. الان اومدی،  ما به هستی چی بگیم؟ بگیم بابات زنده شده؟ بهش بگم عمه بفرما اینم بابات که آرزوی دیدنش رو داشتی؟ من چی بگم سعید به دختر ۱۶ سالت؟بگم این همون بابای نامردته که صبر نکرد به دنیا بیای صورت خوشگلت و ببینه. همون بابای عوضیته که بخاطر هوا و هوسش مادر باردارت رو آواره کوچه و خیابون ها کرده. حیف اسم پدر که رو تو بگذارن سعید ….
    اسم هستی که اومد از خودم بیخود شدم. با خودم گفتم هستی نباید بفهمه. هستی نباید بفهمه. یهو داد زدم. هستی… هستی نباید بیاد خونه. پریچهر تورو خدا ی کاری کن هستی نیاد خونه. بچم الان نباید بیاد اینجا. وای خدایا!! دخترم اگر بفهمه و این اوضاع و ببینه دیونه می شه پری. تورو قران ی کاری کن هستیم نیاد امروز اینجا…
    پریچهر داشت تلفنی با هستی صحبت می کرد. بهونه ای جور کرده بود تا هستی امشب بره خونه اونا با سولماز دخترش بمونه و نیاد خونه. من هم همونطور شوک نشسته بودم و به حرفهای پریچهر گوش می دادم. حواسم به سعید بود. هر چند دقیقه یک بار زیر چشمی به من نگاه می کرد و انگار میخواست حرفی بزنه. اما روش نمی شد. اصلاً نمی دونم چرا باید تو این شرایط قرار بگیرم؟ تو که رفته بودی، برای چی برگشتی؟ ما فراموشت کرده بودیم. می دونم تو هم ما رو از یاد برده بودی. چه اتفاقی افتاده که برگشتی؟؟
    تلفن پری که تموم شد، از من خواست تا با سعید تنهاش بگذارم. خودمم دوست داشتم از اونجا برم. جو اتاق خیلی سنگین بود. نمی تونستم تحمل کنم. برای همین رفتم به اتاقم و خودم رو روی تخت رها کردم. چشمام و بستم. دلم میخواست حافظم پاک بشه تا وقتی چشمام رو باز می کنم، دیگه هیچ چیزی رو به خاطر نیارم. دلم میخواست بخوابم. و وقتی بیدار می شم همه این اتفاقات فقط خواب بوده باشه و بدور از واقعیت. قطره های اشک آروم آروم از گوشه چشمام روی صورتم سرازیر می شد. یک لحظه یاد اون شب لعنتی افتادم. من از خونه مادرم برگشته بودم و داشتم شام حاضر می کردم. چمدون سعید رو بسته بودم. منتظر بودم از مغازه برگرده تا با هم شام بخوریم. فردا صبح برای استانبول بلیت گرفته بود. اگر شرایطم حساس نبود خودم هم باهاش می رفتم. اما ما ی توراهی داریم. ی مهمون عزیز. که دلش میخواد مامانش استراحت کنه تا سرحال و سالم به دنیا بیاد
    پایان قسمت اول
     
     
     

  • خطری که کتاب‌فروشی‌ها را تهدید می‌کند

    خطری که کتاب‌فروشی‌ها را تهدید می‌کند

    خبر عقب‌نشینی کردن‌ برخی کتاب‌فروشی‌ها از کسب و کار کتاب به گوش‌ می‌رسد، برخی آرزوهای‌شان تعطیل شده و برخی تعطیلی شده آرزوی‌شان.
    مدیر یکی از کتاب‌فروشی‌ها اخیرا به دنبال خبر تعطیلی یکی از هم‌صنفانش در فضای مجازی نوشته بود: «حس سربازی رو داریم که زیر آتش دشمن، دونه‌دونه همقطارانش تیر می‌خورند و می‌افتند… حس تنها شدن.»
    اغلب کتاب‌فروشی‌ها وقتی به کار روزانه خود پایان می‌دهند نمی‌دانند که فردا همسایه‌های‌شان باز هم کتاب‌فروشی می‌مانند یا ممکن است به کافه یا فست‌فودی تغییر شغل بدهند.
    کتاب‌فروشی «ایرانیان» از مغازه‌های قدیمی خیابان فردوسی بود که بهمن‌ماه سال گذشته سراغش رفتیم و با اسماعیل‌خان پای تجربیات ۴۵ ساله «ایرانیان» نشستیم، اما حالا چند وقتی‌ است که دیگر خبری از آن ویترین شیشه‌ای قدیمی کتاب‌ها نیست و این کتاب‌فروشی هم در این باور که دیگر کسی کتاب نمی‌خرد به عمر خود پایان داد.
    دیگری کتاب‌فروشی نشر آسیا بود که در بهار سال گذشته به کار خود پایان داد. این کتاب‌فروشی با قدمتی در حدود ۵۴ سال در شاه‌آباد تهران فعالیت داشت اما حالا اهالی محله آن مکان را به عنوان یک اغذیه‌فروشی می‌شناسند.
    «اسلامیه» هم جزء کتاب‌فروشی‌های قدیمی تهران است و مدت‌هاست که در آستانه تعطیلی قرار دارد. هر بار از آن یادی می‌شود اما برای نجاتش از این وضعیت کمکی نمی‌شود.
    هرچه می‌گذرد خبر تعطیلی کتاب‌فروشی‌های کوچک و بزرگ تهران و شهرهای دیگر بیشتر به گوش می‌رسد. در کنار وسعت گرفتن برخی کافه‌کتاب‌ها و نشرهای بزرگ، پاتوغ‌های کتاب جای‌شان را به مشاغل دیگر می‌دهند.
    اما حال همه کافه‌کتاب‌ها هم خوب نیست. کافه‌کتاب «ویستا» کتاب‌فروشی دیگری بود که اخیرا جای خود را به یک کافه‌گالری داده است.
    چند روز قبل باز هم خبری دیگر رسید: «کتاب‌فروشی اکتبر تعطیل شد.»
    «اکتبر» پس از پنج سال نوشت: «خداحافظ». این کتاب‌فروشی که در مهرشهر کرج فعالیت می‌کند علی‌رغم این‌که چندی پیش نوای پایان کار خود را به گوش مخاطبانش رساند اما تا پایان آبان‌ماه به حیات خود ادامه می‌دهد. این کتاب‌فروشی در بیان علت تعطیلی خود نوشت: «تورم آخرین و غیرضروری‌ترین کالای سبد خرید مردم را حذف کرد و به نظر دیگر جایی برای ما کتاب‌فروشان مستقل باقی نمانده است.»
    تعطیلی «اکتبر» و دیگر هم‌قطارانش به تدریج ادامه دارد و مشکلات مالی علت اصلی همه آن‌هاست. این روزها یک کتاب‌فروشی اگر ناچار به پرداخت اجاره مغازه باشد و بخواهد معاش گردانندگانش را بگذراند تقریبا دوامی نخواهد داشت. آن‌ها اگر بخواهند به‌طور مستقل فعالیت کنند نمی‌توانند زیر بار وضعیت اقتصادی بازار نشر کمر راست کنند.
    از دلال‌ها و دیگران که بگذریم به فروش اینترنتی ناشران می‌رسیم. ناشران این روزها کمتر فرصتی برای خرید کتاب از کتاب‌فروشی‌ها باقی می‌گذارند. خریداران کتاب اگر در خانه نشسته باشند به صفحه فروش آن نشر و اگر بیرون از خانه باشند به مرکز فروش همان نشر مراجعه می‌کنند، در این میان کتاب‌فروش می‌ماند متهم به این‌که کتاب‌هایش را از کتاب‌های قاچاق مترو، دست‌فروش‌ها و دیگران گران‌تر می‌فروشد. در روزهای اخیرا برخی کتاب‌فروشان می‌گویند که میزان فروش‌شان از مدت مشابه سال گذشته کم‌تر بوده است.
    برخی کتاب‌فروشی‌ها پیش‌تر می‌گفتند با وضعیت موجود آرزو دارند که مغازه‌شان را تعطیل کنند و حالا انگار به آرزوی خود می‌رسند.
    روزهای پیش رو با عنوان هفته کتاب نام‌گذاری شده است؛ کاش در میان دید و بازدید از کتاب و گرامی‌داشت آن، برای نجات کتاب‌فروشی‌ها نیز دست یاری بلند شود.
     

  • زمان ثبت‌نام در طرح پاییزه کتاب اعلام شد

    زمان ثبت‌نام در طرح پاییزه کتاب اعلام شد

    کتابفروشی‌های شهر تهران می‌توانند از روز یکشنبه (۱۹ آبان) با مراجعه به سامانه اینترنتی نسبت به ثبت نام در طرح پاییزه کتاب ۱۳۹۸ اقدام کنند.
    طرح پاییزه کتاب ۹۸ ویژه شهر تهران از ۲۳ تا ۳۰ آبان در شهر تهران برگزار خواهد شد و خریداران کتاب‌های عمومی و کودک و نوجوان می‌توانند از ۲۰ درصد یارانه خرید کتاب در این طرح بهره‌مند شوند.
    کتابفروشی‌های عضو طرح‌های قبلی خانه کتاب، برای تایید شرکت در طرح پاییزه کتاب نیاز به ثبت نام مجدد ندارند و کافی است با مراجعه به پنل کاربری خود شرایط شرکت در طرح را تایید و اطلاعات خود را کنترل و ویرایش کنند.
    بیست و هفتمین دوره هفته‌ کتاب جمهوری اسلامی ایران با شعار حال خوش خواندن از تاریخ ۲۳ تا ۳۰ آبان در سراسر کشور برگزار می‌شود.
    ۵۷۲۴۳

  • جزئیاتی از ساختار تازه نمایشگاه کتاب تهران

    جزئیاتی از ساختار تازه نمایشگاه کتاب تهران

    ایوب دهقانکار سخنگوی شورای سیاست‌گذاری نمایشگاه کتاب تهران از تصویب کلیات چارت تازه نمایشگاه کتاب تهران در این شورا خبر داد و گفت: در دو جلسه گذشته شورا درباره ساختار تازه پیشنهاد شده برای نمایشگاه صحبت کردیم. سال گذشته نیز این ساختار در راستای چابک‌سازی تغییراتی داشت و امسال نیز با همین هدف و رویکرد سعی کردیم راهکارهایی برای دور شدن نمایشگاه از فربهی ساختار مطرح کنیم که کلیات آن تصویب شد اما درباره زیرشاخه‌های این طرح و ساختار جدید هنوز صحبت‌هایی باید انجام شود تا نهایی شود.
    وی در همین زمینه ادامه داد:در ساختار تازه تفکیک سه ضلع اصلی نمایشگاه شامل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، موسسه نمایشگاه‌های فرهنگی و صنف نشر به شکلی واضح‌تر از قبل دیده شده و این صف‌بندی شفاف‌تر شده است. در این ساختار تازه رئیس نمایشگاه سه معاونت خواهد داشت که شامل معاونی برای اجرا و پیگیری امور حاکمیتی و ستادی مرتبط با بخش دولتی است. معاونت دیگری امور اجرایی را بر عهده خواهد داشت که احتمالا مسئولیت آن با موسسه نمایشگاه‌ها خواهد بود و معاونتی دیگر نیز تمامی موضوعات مرتبط با صنف نشر و کتاب را پیگیری می‌کند که این معاونت نیز برعهده صنف نشر خواهد بود. در این چارت تازه تکلیف کار دیگر به طور کامل مشخص و وظایف نیز با همدیگر تداخلی ندارد.